‏نمایش پست‌ها با برچسب اجتماعی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اجتماعی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ آذر ۶, شنبه

جمله هایی جالب و خواندنی از مسئولین در این سالها !!!

سردار رادان: "قرار گرفتن چکمه بر روی شلوار به دلیل نشان دادن بخشی ازبرجستگی بدن، از مصادیق خلاف شرع است و تبرّج به حساب می آید."



آیت الله جوادی آملی: "دانشمندان فیزیک، شیمی، بارانشناسی و زمین شناسی، بدون پسوند اسلامی نفهمند."



حسنی، امام جمعه ارومیه: "اگر فرد مشرکی را وقتی فهمیدیم که واقعاً مشرک شده، باید او رابسوزانیم؛ اگر با گلوله هم بود اشکالی ندارد."



امام جمعه شیراز: "گرانی خانه باعث شد جوان پاک ما به جای مسکن، دوست دختر و دوست پسر بگیرد."



شکوفه گلخو، رئیس دانشگاه الزهرا: "بدحجابی زنان موجب فعال شدن غده هیپوفیز مردان در تولید مثل می شود.



قرائتی: "ما آخوندها همیشه مثل گاز اشک آور عمل می کنیم؛ فقط بلدیم گریه مردم را در آوریم.





سیّد حسین مرعشی: "احمدی نژاد نه فقط معجزه هزاره سوم، که معجزه هزاره چهارم هم هست.



امام جمعه تبریز: "علت زلزله اخیر تبریز، اظهارات اعلمی، نماینده تبریز در مورد سیّدالشهدا بود."



آیت الله خزعلی: "حجاب موجب بالا رفتن معدل دانشجویان می شود."




احمدی نژاد: "ایران قدرت اول جهان است.



آیت الله حسنی: "اگر مؤمنین غسل جمعه را انجام ندهند، مشکلات کمبود گاز مرتفع نمی شود."



احمدی نژاد: "نفت را سر سفره مردم می آوریم…" بعد از انتخابات: "نفت خوردنی نیست که سر سفره ها بیاوریم."



الهام، سخنگوی (وقت) دولت: "نفت را سر سفره مردم نمی آوریم، بوی بد می دهد."



مسئولین نیروی انتظامی در ملاقات با یک گروه از وزارت کشور آلمان، آمادگی خود را برای تأمین امنیت بازیهای جام جهانی (در آلمان) اعلام کردند.



اسماعیل ططری، نماینده سابق کرمانشاه: "آلمانی ها اگر بشر بودند، یک زن رقاص رئیسشان نمی شد."



احمدی نژاد: "اینها… به اندازه بزغاله هم از دنیا فهم و شعور ندارند."



علی لاریجانی در جریان رسیدگی به پرونده هسته ای ایران: "با شکلات راضی نمی شویم."



لاله افتخاری، نماینده مجلس شورای اسلامی: "در سرزمین اسلامی نباید یک مریض زن به دست نامحرم مداوا شود."



شکراله عطارزاده، نماینده مجلس هفتم: "کوندالیزا رایس یک پیر دختر امریکایی ولگرد است که ناکامی های جنسی وی موجب عقده شده است."



سخنگوی دولت، پس از تصویب لایحه بودجه: "دولت، مسئول گرانیهای سال آینده نخواهد بود."



وزیر کشور (در مورد انتخابات): "آنقدر که به فکر آفتابه لگن هستیم، به فکر تقویت محتوای برنامه ها نیستیم."



احمدی نژاد: "امریکا به ایران حمله نمی کند؛ چون من مهندسم و مسائل را تحلیل می کنم."



احمدی نژاد: "یه دختر بچه دو ساله… زبونشون اسپانیولیه... یه نیگاه کرد به من، گفت: «این محموده، این محموده.»"



احمدی نژاد: "یکی از شخصیتهای شرق آسیا، از مسئولین درجه یک اومد به دیدن ما... خلاصه حرفش این بود که اومده بود زنبیلش رو بذاره تو صف بگه ما مشتری شما هستیم."



حجت الاسلام و المسلمین مهدی پور: "رواج بی بند و باری در یک جامعه، باعث بروز زلزله می گردد.

!!!!!!!!!!

۱۳۸۸ مرداد ۶, سه‌شنبه

عقاب و انسان

عقاب وقتی می‌خواهد به ارتفاع بالاتری صعود کند، در لبه‌ی یک صخره، به انتظار یک اتفاق می‌نشیند!
می‌دانید اتفاق چیست؟
گردبادی که از رو‌به‌رو بیاید! عقاب به محض این‌که ‌آمدن گردباد را حس‌کرد، بال‌های خود را می‌گشاید و اجازه می‌دهد ‌باد، او را با خود بلند کند. به محض این‌که طوفان قصد سرنگونی عقاب را کرد، این پرنده‌ی بلند‌پرواز، سر خود را به‌سوی آسمان بلند می‌کند و عمود بر طوفان می‌ایستد و مانند گلوله‌ی توپی، به سمت بالا پرتاب ‌می‌شود. او آن‌قدر با کمک باد مخالف، اوج ‌می‌گیرد تا به ارتفاع موردنظر برسد و آن‌گاه با چرخش خود به‌سوی قله‌ی موردنظر، در بالاترین نقطه‌ی کوهستان، ماوا می‌گزیند. خوب به شیوه‌ی عقاب برای بالارفتن دقت کنید. او منتظر حادثه می‌ماند، حادثه‌ای که برای مرغ‌های زمینی، یک مصیبت و بلاست. او منتظر طوفان می‌نشیند تا از انرژی پنهان در گردباد، به نفع خود استفاده کند.
وقتی طوفان از راه می‌رسد، عقاب به‌جای زانوی غم بغل‌گرفتن و در کنج سنگ‌ها پناه‌گرفتن، جشن می‌گیرد و خود را به بالاترین نقطه‌ی وزش باد می‌رساند و از آن‌جا، سنگین‌ترین ضربه‌های گردباد را به نفع خود به‌کار می‌گیرد؛ عقاب از نیروی مهاجم، به نفع خویش استفاده می‌کند. او نه‌تنها از نیروی مخالف نمی‌هراسد، بلکه منتظر آن نیز می‌نشیند‌ چراکه می‌داند این انرژی پنهان در نیروی مخالف است که می‌تواند او را به فضای بالاتر پرتاب کند. انرژی اوج، به رایگان به کسی داده نمی‌شود. به‌طور اساسی در قانون بقای طبیعت، تقلای بقای نیروهای منفی، ایجاب می‌کند که تعداد نیروهای مخالف در زندگی، همیشه بیش‌تر از جریان موافق شما باشد. پس اگر قرار است نیروی کمکی برای صعود شما حاصل گردد، قاعدتاً باید این نیرو از سوی مخالفان شما تأمین شود‌ بنابراین وقتی اتفاقی خلاف میل شما رخ‌می‌دهد، به‌جای عقب‌نشینی، بی‌درنگ عقاب‌گونه جشن بگیرید و این رخداد ناخوشایند را به فال نیک گرفته و سعی‌کنید ‌در لابه‌لای این حادثه‌ی به‌ظاهر نامطلوب، خواسته و طلب موردنظر خود را پیدا کنید.
این شما هستید که باید منتظر فرصت باشید و با تأمل و آمادگی و صبر و تدبیر به‌موقع، از این نیرو برای بالا‌رفتن و اوج‌گرفتن استفا‌ده کنید. پس هرگز از وجود سختی و زحمت و نیروی مخالف در زندگی و کار و تحصیل و... خود گله‌مند نباشید. این‌ها مخازن انرژی پرواز شما هستند و اگر نباشند، شاید هرگز صعودی در زندگی‌تان حاصل نگردد.
به‌جای دست روی دست گذاشتن و از وجود مشکل‌ها و مخالفت‌ها گله‌‌کردن، کمی چشم دل خود را باز کنید و به حکمت پنهان در مصیبت‌ها و سختی‌های زندگی بیندیشید. خالق هستی با هیچ موجودی حتی بدترین مخلوقات عالم هم دشمنی ندارد و اگر اتفاقی رخ ‌می‌دهد که به‌ظاهر، آزاردهنده و ناخوشایند است، شک نکنید که او در هر‌چه رقم می‌زند، خیر و برکت و سعادت پنهان است.
این ما هستیم که باید شجاعت رویارویی با جریان‌های مخالف را داشته باشیم و در وقت مناسب، بال‌های خود را بگشاییم و چرخش صعود خود به سمت بالا را تجربه کنیم.

۱۳۸۸ تیر ۶, شنبه

مهارتهای سالم ماندن در اعتراضات خیابانی

آنچه در زیر می آید راهنمای مختصری برای زنده و سالم ماندن در اعتراضات خیابانی و همچنین کند کردن یا متوقف کردن روند چیرگی نیروهای امنیتی است. این نکته را در سرتان فرو کنید که پلیس تجهیزات و آموزشهای بسیار بهتری نسبت به من و شما در درگیری ها دارد. نیروهای ذخیره و مصونیت قانونی نیز به آنها اعتماد به نفس بیشتری می دهد. یادتان باشد که وقتی از غلبه بر پلیس صحبت می کنیم لزوما منظورمان کتک زدن پلیس نیست.

- وسوسه نشوید که بمانید و بجنگید. به جایی بروید که نیروهای امنیتی هنوز حضور ندارند و شما بیشتر می توانید به هدف خود (شعار دادن، شعار نوشتن و از این قبیل) برسید - همواره در حال حرکت باشید. در گروه و یا تک تک. فاصله بین نفرات خودتان را پر کنید و یکجا نایستید. حرکت دائمی تمرکز نیروهای امنیتی را برهم می زند - نیروهای امنیتی سعی می کنند اجتماعات بزرگ را به دسته های کوچکتر تقسیم کنند. سعی کنید پیش از آنکه نیروهای امنیتی فرصت آرایش به خود بگیرند مجبورشان کنید که آرایششان را برهم زنند. - هراسان نباشید - هر کاری را در دسته های کوچک انجام دهیدو از قبل پیش بینی کنید چه کاری می خواهید انجام دهید و یا در چه موقعیتهایی قرار خواهید گرفت. - تفکر دفاعی داشته باشید. از یکدیگر محافظت کنید. - همواره رویتان به سمت نیروهای امنیتی باشد - بازوهایتان را در هم قفل کنید و زنجیره های انسانی تشکیل دهید - سریع ولی بدون اضطراب حرکت کنید. فرصت برنامه ریزی و عکس العمل به پلیس ندهید.

آماده سازی: بیرون ماندن از زندان و بیمارستان کار خیلی سختی نیست. اغلب کسانی که سر و کارشان به اعتراضات خیابانی میفتد از عهده این دو بر می آیند. نکته این است که با دوراندیشی می توانید مهارتهای زنده ماندن در چنین شرایطی را تبدیل به راهنمای زندگی کردن در چنین شرایطی کنید.

اهداف تجمعات: در پایان یک روز آشوب و درگیری، کسی قرار نیست برنده میدان اعلام شود. مهم این است که شما سالم مانده باشید و به قدری از اهدافتان رسیده باشید. برای این موضوع سه هدف اساسی را به خاطر داشته باشید:

1- بجای جنگیدن، خود و دوستانتان را سالم از مهلکه به در ببرید 2- مکانی را پیدا کنید که بجای صرف انرژیتان برای جنگیدن، بتوانید به اهداف خود (شعار دادن یا هر چیز دیگر) برسید 3- به کسانی که زخمی یا دستگیر شده اند کمک کنید، به کمک های اولیه و یا رهاندن دوستتان از دست پلیس فکر کنید و نه جنگیدن.

در کنار هم ماندن: در گروه های متحد باشید. حداقل هر دو نفر مراقب یکدیگر باشند و به وقت لزوم به همراه یکدیگر عکس العمل نشان دهند. منظورمان از یک گروه متحد چند نفر آشنا و ماهر هستند که به عنوان یک گروه واحد عمل می کنند و می توانند وقوع شرایط اضطراری را پیش بینی کنند و بسیار به سرعت برای عکس العمل یا انجام سناریوی از پیش تعیین شده تصمیم گیری کنند. هرچه گروه شما روزهای بیشتری با هم باشد زمان تصمیم گیری کاهش و کارایی شما افزایش پیدا می کند. چنین گروههای خواهند توانست بدون مذاکره و بحث بین اعضا عمل کنند، چرا که به مرور علامت دادنها و هشدارهای سریع و حتی ابزارهای درگیری یا دفاعی خود را پیدا خواهند کرد. حمل آب، باتوم یا قفلهای یو شکل، رنگ، کمکهای اولیه، مقواهای شعار و لباسهای اضافه برای یک نفر به تنهایی کار دشواری است ولی اگر بین پنج نفر تقسیم شود قضیه فرق می کند. حواستان به لباستان هم باشد. کسی انتظار ندارد با زره و کلاه خود به خیابان بروید ولی به هر حال لباستان باید برای محیط مناسب باشد. به خاطر بسپارید که:

1- استتار چهره تان با نقاب یا چیز دیگر از شناساییتان در روزهای آتی جلوگیری می کند. برای این کار می توانید آستین یک تی شرت آستین بلند را ببرید و آنرا مانند یک شال بسته در گردنتان بیندازید تا در موقع لزوم چهره تان را بپوشانید. می توانید به اندازه ای که ببینید برای چشمانتان در آن سوراخهایی تعبیه کنید. اگر عینک می زنید آنرا با کش به دور سرتان محکم کنید. 2- یک باتوم یا میله چیز بدی نیست. یک پلاکارد پلاستیکی هم سپر موقتی خوبی خواهد بود. بستن نوارهای پلاستیکی روی ساعد ها هم بدردتان خواهد خورد، اما بهترین وسیله دفاعی شما یک جفت کفش دویدن راحت خواهد بود. 3- گاز اشک آور اصلا چیز خوبی نیست. برخی می گویند قرص مخمر آثارش را کاهش می دهد ولی آن چیزی نیست که در خیابان از کسی بخواهید قرض بگیرید. برخی می گویند شستشوی فراوان با آب کمک می کند. هر کاری که می کنید، فقط از مالیدن محل سوزش یا دوش آب گرم خود داری کنید. اگر مطمئن نیستید که بهترین درمان چیست، بگذارید جریان هوا اثر آن را از بین ببرد. اثر آن ممکن است تا بیست دقیقه برجا بماند. 4- یکی از شما باید از جایی که دید خوبی دارد نیروهای امنیتی را زیر نظر داشته باشد و حرکات یا حملات آنها را از پیش به بقیه خبر دهد. 5- پرتاب اشیاء اغلب نه تنها به پلیس آسیبی نمی رساند بلکه به آنها بهانه ای برای برخورد شدید تر می دهد. اگر هم مجبور شدید چیزی پرتاب کنید باید در تعداد و حجم بالا و به منظور پیشگیری از پیشروی نیروهای امنیتی باشد (مانند پرتاب شیشه برای جلوگیری از نزدیک شدن پلیس) و نه به قصد آسیب رساندن به آنها. در هر حال اگر مجبور شدید چیزی پرتاب کنید آن را به عهده کسانی که در ردیفهای جلو هستند بگذارید. 6- اگر به قصد جلوگیری از پیشروی نیروهای امنیتی موانعی در خیابان می گذارید مراقب باشید که بعدا دست و پای خودتان را نبندد. از چیزهایی استفاده کنید که جلوی حمله موتورسوارها را بگیرد یا پلیس مجبور شود نظم خود را برای عبور از آن به هم بزند و در عین حال شما بتوانید به سادگی از آن رد شوید. 7- اگر با یک نیروی منظم امنیتی مثل پلیس ضد شورش مواحه هستید، بهترین راه دفاع آن است که ثابت نمانید و دائما تغییر مکان و آرایش دهید. حرکات مشخص و قابل پیش بینی برای چنین نیروهایی انتخاب مناسبی نیستند. هیچگاه برای بیش از یک دقیقه یک جا نمانید.

تحرکات نیروهای امنیتی: هدف پليس هميشه پراکنده کردن جمعيت در اسرع وقت است. پراکنده کردن جمعيت با استفاده از باتون و گاز اشک آور انجام ميشود. نيروهای کنترل نشده پليس گاهی مستقيم به جمعيت حمله ميکنند ولی معمولا فاصله زمانی بين رسيدن پليس به محل و شروع به پراکنده سازی وجود دارد. اين وقفه زمانی معمولا برای بررسی شرايط و تصميمگيری فرمانده پليس استفاده ميشود.

به غير از اين معمولا فقط سه دليل ديگر برای عدم حمله بلافاصله وجود دارد: در ابتدا آنها جمعيت را به دو دسته “عوامل” و “بينندگان” تقسيم ميکنند. گروه های کوچکی از نيروهای پليس وارد جمعيت شده و با احترام افراد کم رو تر را به سمت پياده رو هدايت ميکنند. به محض اينکه جمعيت در جهت مورد نظر آنها به حرکت در آمد، آن گروه های کوچک پليس تبديل به گروه های بزرگتری ميشوند. وقتی به خود ميآييد متوجه ميشويد که جمعيت به دو دسته در دو سمت پياده رو تقسيم شده و هر دسته با گروه بزرگی پليس محاصره شده است. در اينجا يا بايد در انتظار اغاز سرکوب باشيد و يا: نايستيد و فقط آنها را تماشا کنيد اجازه ندهيد به شما نزديک شوند فاصله های خالی بين جمعيت را پيدا کنين و آنها را پر کنيد پيشبينی کنيد که از کدام فضای خالی ميخواهند استفاده کنند و با همراهانتان آنجا را پر کنيد پلاکارد های بزرگ را در رديف های جلو بگيريد تا مانع پيشروی و نيز فيلمبرداری از شما بشود. راه های فرار را با مستقر شدن در آنها، برای خودتان باز نگاه داريد. کسانی را که در پياده رو ها گير افتاده اند نجات بدهيد و به جمع برگردانيد و در جمع پنهان کنيد.

در اين مرحله به شما با باتون حمله ميکنند. ولی شما در شرايط بهتری برای دفاع و فرار هستيد. منتظر اقدام بعدی آنها نباشيد. اگر فاصله آنها از شما زياد است، فرصت مناسبی برای فرار داريد و از آن استفاده کنيد. حتا اگر به شما نزديک باشند هم شما هنوز در هم نشکسته ايد. به هر حال شما تا قبل از حمله پليس و پراکنده سازی وقت کمی داريد. از اين وقت برای دور شدن از محل به صورت دسته جمعي و بدون پراکندگی استفاده کنيد. (حرکت دسته جمعی شما به هيچ عنوان برای آنها مطلوب نيست). هرگز منتظر اقدام بعدی آنها نباشيد. ابتکار عمل را به دست بگيريد و کار مورد نظرتان را انجام بدهيد.

اگر آنها تنها راه خروج شما را مسدود کرده اند، این روش ها را امتحان کنید:

پیشروی متقابل در این روش صفوف شما باید به سمت صفوف آنها بروند و به این ترتیب فضای بیشتری به وجود آید و راههای خروجی بیشتری باز شود. با حلقه کردن دستها در هم و حرکت آرام به جلو، صف جلویتان را به صورت یک دیوار مستحکم در آورید. پارچه نوشته بزرگ جلو را مثل یک برف روب استفاده کنید. (این باعث میشود آنها نتوانند کسی را بگیرند یا خط جلو را بشکنند، ولی همچنان میتوانند با چماق به شما ضربه بزنند.) برف روبی یک صف از موانع کنترل جمعیت –یعنی موانع چوبی یا پلاستیکی برای جلوگیری از پیشروی جمعیت- میتواند توسط صف جلو برای شکستن خط پلیس استفاده شود. وقتی صف پلیس شکسته شد نوک صف شکن را باز کنید، به عبارتی موانع را به دو سری مانع متصل تقسیم کنید، تا به این ترتیب پلیس پشت موانع به دو حاشیه رانده شود. این کار به هماهنگی و جربزه فراوان احتیاج دارد. اما برتری بر پلیس به این ترتیب زیاد طول نمیکشد، پس سریع تر از بین این موانع فرار کنید تا کسی پشت خط نماند. از بدنتان استفاده کنید بدن شما بهترین و قابل تطابق ترین ابزار شماست. بهترین کاربرد آن زمانی است که در هماهنگی با بقیه ابزارها از آن استفاده کنید. مثلا رد کردن 20 نفر از یک دیوار زمان زیادی طول میکشد، اماکافی است 2 نفر کنار دیوار خم شوند و بازوهایشان را در هم گره بزنند و دو نفر هم کنار پای آنها زانو بزنند، به این ترتیب یک نردبان انسانی ساخته میشود. (کسانی که منتظرند تا از این نردان بالا بروند میتوانند بازوهایشان را دور این پله ها برای محافظت از آنها حلقه کنند.) همیشه دنبال راههای استفاده از بدنتان برای فرار باشید.

اصلاح و بازیابی جماعت همواره دنبال راههایی برای افزودن تعداد خود باشید. به گروههای دیگر ملحق شوید و افرادی که “آواره” هستند را جذب کنید. همه باید با هم همزمان خارج شوند تا به این ترتیب شما هم شانس بهتری برای فرار بدون صدمه دیدن و بدون از دست دادن لوازمتان داشته باشید.

گروههای قاپ زن وقتی پلیس میخواهد فرد خاصی از جمعیت را ایزوله و دستگیر کند، معمولا از گروههای قاپ زن استفاده میکند. به دنبال گروههای 10 دوازده نفری از پلیس های کاملا مجهز باشید که پشت خطوط پلیس گشت میزنند. آنها توسط دیده بانهای پلیس و یک فرمانده (یا مسئول) برای قاپ زدن یک فرد خواسته میشوند. شناختن فرمانده شان چندان سخت نیست، او معمولا به آنها با اشاره فرد مورد نظر را نشان میدهد. معمولا خط پلیس موقتا باز میشود تا گروه قاپ زن رد شود. نیمی از این افسران عمل قاپ زدن را انجام میدهند و نیمی دیگر با باتوم دور آنها را میگیرند و هر کس که نزدیک شود یا سر راهشان قرار گیرد را میزنند. وقتی فرد مورد نظر را گرفتند، وی را به پشت خط پلیس میبرند. برای اینکه با گروه قاپ زن مقابله کنید: 1. جمعیت را مدام حرکت دهید. 2. مواظب باشید و متوجه شوید چه وقت قاپ زن ها آماده میشوند. 3. در صورت امکان به فرد مورد نظر آنها اطلاع دهید تا فرار کند 4. با حلقه کردن بازوها راه را بر قاپ زنها ببندید 5. وقتی قاپ زنها وارد جمعیت شدند دورشان حلقه بزنید و با تحریکشان کاری کنید که بترسند و فرار کنند 6. اگر بدن شما را گرفتند یا تحت فشار قرار دادند (یعنی با فشار به بخشی از بدن باعث درد زیاد شدند) سر و بازوهایتان را در حال حرکت نگه دارید.

فراری دادن بهترین وقت برای اینکار درست وقتی است که فرد را به زور ربوده اند. شما نیاز به یک گروه دارید که بداند چطور فرد را از چنگ پلیس در آورد و یک گروه که نقش سد جلوی پلیس را بازی کند. به محض اینکه فرد را از پلیس پس گرفتید، همگی بازوهایتان را حلقه کنید و به میان جمعیت پس روی کنید. پلیسها ممکن است سعی در باز ربودن آن فرد یا بازداشت یکی از فراری دهندگان کنند

۱۳۸۸ فروردین ۲۵, سه‌شنبه

رضا فاضلی از میان ما رفت روحش شاد

رضا فاضلی بازیگر، تاریخ دان و فیلسوف معاصر است. تحصیلات او درادبیات پارسی، فلسفه، سینما، تاریخ و به ویژه در فلسفه ادیان می‌باشد. وی پیش از انقلاب ایران در سینما فعالیت داشت اما پس از مهاجرت به خارج از کشور در سال ۱۳۵۷ به فعالیت علیه ادیان و جمهوری اسلامی پرداخت. زندگینامه رضا فاضلی در دوازدهم تیر سال ۱۳۱۴ در عودلاجان تهران به دنیا آمد. وی دوران کودکی اش را در خیابان اسماعیل‌بزّاز کوچه صالحی گذرانده‌است. دوران ابتدایی را در مدارس نوشیروان و خیام گذراند و دوره متوسطه را در دبیرستان‌های پهلوی و فرخی بپایان رسانید. پس از استخدام در نیروی هوائی ارتش و گذشت یکسال آموزش در شهریور ۱۳۳۲ تهران را ترک کرد و پس از هشت سال به کشورهای حوزهٔ خلیج فارس، مصر، و لبنان مهاجرت و سپس از سال ۱۹۵۴ تا ۱۹۵۹ در کشورهای فرانسه، آلمان، انگلیس، و در نهایت آمریکا به کار و تحصیل مشغول گردید. وی پس از بازگشت به ایران به خاطر داشتن سوابق سیاسی به سوی شغل آزاد رفت و سپس وارد سینما شد. با فیلم «خانم عوضی گرفتی» کار خود را در سینما شروع کرد و تا سال ۱۳۵۴ در کشورهای ایران، ترکیه، پاکستان، ایتالیا، مجارستان بعنوان هنرپیشه، کارگردان و تهیه کننده ایفای نقش نمود. آخرین فیلم او سفر سنگ به کارگردانی مسعود کیمیایی در سال ۱۳۵۶ بود. پس از انقلاب مجدداً ایران را ترک کرد و خود را به اروپا رسانید. به محض دریافت پناهندگی در لندن با همراهی دوستانش سازمان کی‌وی‌سی (K.V.C) را در خیابان کنزینگتن (Kensington) دایر نمود. وی در طول سال‌های ۱۹۸۱ تا ۱۹۹۰ پنجاه و دو نوار ویدئوئی را بر علیه جمهوری اسلامی منتشر نمود. در ۲۸ مرداد ۱۳۶۵ برابر با ۱۹ آگوست ۱۹۸۶ با انفجار بمبی در محل کار او در لندن پسر ۲۲ ساله‌اش بیژن کشته شد. در بهار ۱۹۹۲ به توصیه پلیس انگلیس خاک آن کشور را ترک و به آمریکا رفت و تا سال ۲۰۰۱ که شهروندی آمریکا را بدست نیاورده بود اجباراً در شرق آمریکا در دهکدهٔ دور افتاده‌ای زندگی می‌کرد. وی از سال ۲۰۰۱ بقیه ی عمر خود را در شهر لس آنجلس آمریکا زندگی کرد. سرگذشت رضا فاضلی از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ تا ۲۸ مرداد ۱۳۶۵ در کتابی بنام بازمانده (به انگلیسی: Survivor) توسط شرکت First Book در سال ۲۰۰۱ در آمریکا بچاپ رسید. رضا فاضلی در ۲۴ فروردین ۱۳۸۸ درگذشت.روحش شاد . فعالیت رسانه‌ای پس از دریافت شهروندی آمریکا با کمک دوستانش تلویزیون آزادی در نوامبر ۲۰۰۲ راه اندازی نمود. این شبکه تا بیست و هفتم ژانویه ۲۰۰۵ بطور ۲۴ ساعته از طریق ماهواره پخش می‌شد. از ماه ژوئیه ۲۰۰۵ رضا فاضلی به دعوت آقای امیر شجره به تلویزیون پارس دعوت شد و پس از اتمام همکاریش با تلویزیون پارس، به دعوت آقای شهرام همایون به تلویزیون کانال یک رفت و تا ۲۰۰۹ همکاری خود را با پخش برنامه «نوید آزادی» که از تلویزیون آزادی شروع شده بود ادامه داد.

۱۳۸۷ اسفند ۱۹, دوشنبه

اقتصاد جهانی و چالشهای اجتماعی در ایران !؟

زمانی که دریا دستخوش جزر و مد شود همه کشتی‌های شناور در آب به طور هماهنگ پائین و بالا می‌روند. نوسانات در اقتصاد جهانی شده نیز بی‌شباهت به جزر و مد دریا نیست. اما آنچه را که اکنون در شرف وقوع است نمی توان «نوسان» خواند، شاید توفان و یا حتی سونامی، کلمه‌ای که طی چند سال گذشته ورد زبانها شده است، برچسب بهتری باشد نتیجه گرفتیم که آنچه امروز می‌گذرد کفاره زیاده‌رویها و بی‌مبالاتی‌های گذشته است. اگر قرار باشد از یک عامل اصلی به عنوان مهمترین دلیل این رویداد نام برده شود، برخلاف تصور عمومی، مسأله قرضهای بی‌اعتبار یا «ساب پرایم» تنها ظاهر قضیه است. تاریخچه دلیل واقعی این بحران برمی‌گردد به اواخر سالهای هشتاد میلادی و اوائل دهۀ نود یعنی آن زمان که ابتدا کشورهای جنوب شرقی آسیا و سپس روسیه و مکزیک و چند کشور دیگر دچار بحران مالی شدند. این تجربه دردناک برای کشورهای آن منطقه و حتی چین درس گرانبهائی بود. از سوی دیگر همه صاحب‌نظران و کارشناسان به آن دسته از کشورهای درگیر توصیه کردند که در آینده هوشیار و نگران ذخائر ارزی خود باشند تا چنانچه سرمایه‌گذارهای خارجی، که رفتارشان به حرکت گله بی‌شباهت نیست، باردیگر یکپارچه خواستند دارائیها خود را به دلار تبدیل کنند، پشتوانه و ذخیره ارزی کافی موجود باشد. با بالا رفتن بهای نفت و دیگر مواد خام، برشدت انتقال ثروت و نقدینگی از آمریکا و اروپا به این کشورها و کشورهای تولید کننده و صادر کننده انرژی افزوده شد. این سرمایه انباشته شده باید مورد استفاده قرار می‌گرفت. در این میان بانکها و مؤسسات مالی بین‌المللی مشغول کار شدند و با عرضه کردن امکانات سود ده از نوع اوراق قرضه دولتی، سهام و یا پدیده‌های جدید مالی که آنها را «مشتقات» می‌خوانند، اندوخته‌های آن کشورها را به غرب برگردانند. در واقع این عدم توازن پرداختهای آمریکا موجب پرشدن جیب کشورهای آسیائی به ویژه چین شد و اشباع کردن کشورهای غربی با سرمایه‌ای که از شرق می‌آمد افزایش نقدینگی بیش از حد معمول و سالم را در آمریکا و اروپا به دنبال آورد. این نقدینگی افسار گسیخته به گران و گرانتر شدن بهای منازل مسکونی و دیگر املاک کشید و زمینه مناسب برای وام‌های بی‌اعتبار آماده شد. مسلماً در این میان عدم مراقبت و کنترل مؤسسات مالی بر وخامت اوضاع افزود. به اختصار باید اشکال اولیه را در عدم اجرای سیاست صحیح اقتصاد کلان جستجو کرد و اشکال ثانوی را در کمبود و عدم اجرای مقررات آنچه مسلم است عواقب این بحران برای سراسر جهان دردناک خواهد بود با این تفاوت که بازهم سهم رنج و عذاب آنهایی که کمتر دارند و کمتر از این خوان یغمای گسترده طی بیست و پنجسال گذشته متنعم شده‌اند، بیشتر خواهد بود. این واقعیت چندین دلیل دارد که از همه مهمتر نظام حمایتی یا همان تور ایمنی به هم تنیده کشورهای پیشرفته است. با بهره‌گیری از تجارب پیشین، در کشورهای پیشرفته سیستم اجتماعی به گونه‌ای تعبیه شده است که هر شاغلی که بیکار می‌شود درصد معینی از حقوق دوران اشتغال خود را برای مدت طولانی یا تا زمانی که شغل تازه‌ای بیابد دریافت خواهد کرد. از سوی دیگر سیستم کمک‌های اجتماعی دولتی، مذهبی و بخش خصوصی به عنوان دفاع ثانوی وارد عمل خواهند شد. کارمندان و کارگران بیکار شده در بیشتر موارد از بیمه سلامتی دولتی برخوردارند که با از دست دادن شغل آن را از دست نخواهند داد. البته آمریکا در این مورد از سایر کشورهای پیشرفته عقب مانده است. در این میان بیش از یکصد کشور فقیر جهان بی‌امید و بی‌برنامه در نگرانی کامل با آینده بسیار وخیم روبرو هستند. به احتمال زیاد صدمه اصلی این ماجرا برگرده این گروه از کشورها خواهد بود که نه مردم آن از تمهیدات موجود در کشورهای پیشرفته برخوردارند و نه اکثر حکومتهای آنها لیاقت و کفایت کافی برای برخورد با این آفت جهانگیر دارند. این دسته از کشورها طی چند سال گذشته اکثراً توانسته بودند خود را از خطر فقر شدید رها کرده با نرخ رشدی بیش از شش درصد به آینده‌ای بهتر امیدوار شوند. اکنون همۀ آن امیدها نقش برآب شده است، چون در مرحله اول با رکود اقتصادی بین‌المللی از صادرات این کشورها کاسته خواهد شد. در مرحله دوم، با بحران مالی که جهان گرفتار آن است سرمایه‌گذاری در این کشورها به حال رکود درآمده است و بسیاری از پروژه‌ها‌ نیمه کار تعطیل شده‌اند. ایران را دریابید
در این میان وضع میهن خودمان از وضع کشورهای فقیر آفریقا، آسیا و آمریکای لاتین چندان بهتر نیست. متأسفانه براثر عدم لیاقت مسؤولان نه تنها کوچکترین اقدام اساسی برای رهاندن کشور از وابستگی به درآمد نفت طی سی سال گذشته صورت نپذیرفته بلکه برعکس، امروز بیش از هر زمان دیگری آینده ایران و بیش از هفتاد میلیون مردم آن به بهای نفت و نوسانات آن وابسته شده است. فرصتی که طی بیست سال گذشته در جهان پیش آمد در تاریخ بشریت بی‌نظیر است. طی این مدت چین و هند، دو عنصر وامانده اقتصاد جهانی که اوضاع رقت‌بار آنها زبانزد خاص و عام بود، توانستند خود را از قید و بند فقر و عقب ماندگی برهانند و امروز در زمره کشورهای مهم جهان قلمداد شوند. چگونه است که طی همان 25 تا 30 سالی که جمهوری اسلامی ایران را ذلیل و محتاج، وابسته، منزوی و بیش از همیشه عقب مانده کرده است، بیش از پانصد میلیون نفر در سایر کشورهای عقب مانده خود را از خط فقر نجات داده‌اند؟ چه فرصتی بهتر از این ممکن بود نصیب کشوری شود که درآمد آن از فروش نفت بیش از بیست برابر افزایش یافت کرد؟ چقدر باید یک حکومت ..... باشد که در همان مدت زمان پول ملی آن کشور در برابر ارزهای خارجی به یک‌صدوپنجاهم ارزش پیشین خود نزول کند؟ اکنون که دوران وفور و رفاه در جهان به پایان رسیده است، دورانی که ملت ایران هرگز احساس مشارکت در آن را نداشت، بازهم فشار طاقت‌فرسای زندگی، بیش از همیشه و همه جا، بردوش اکثریت قریب به اتفاق ملت ایران است. نظام اسلامی و به ویژه دولت احمدی‌نژاد توانسته است طبقه متوسط ایران را نابود و تار و مار کند. همان طبقه متوسطی که پایه‌های دنیای مدرن و دمکراسی برشانه آن قرار دارد. سیاست گداپروری جمهوری اسلامی اگر در همه جبهه‌ها با شکست مواجه شده، در مورد نابود کردن طبقه متوسط مأموریت خود را به نحو احسن به انجام رسانده است. مصائب و مسائلی که هموطنان، در ارتباط با بحران جهانی با آن روبرو خواهند شد، بسیار زیاد است. در درجه اول تمام طرحهای دولتی و غیردولتی به علت سقوط بهای نفت و درآمد ناشی از آن به صورت تعطیل درخواهد آمد. با بروز بیکاری بیش از پیش در حالی که هیچ یک از تمهیدات حکومتی در مورد بیمه‌های اجتماعی، بهبود اشتغال، آموزش و بهداشت عملی نشده است، قرار گرفته‌اند. به جای چاره‌جوئی، عدم لیاقت در مملکتداری را با افزایش برمیزان فشار، اعدام، شکنجه، حبس و تبعید پاسخ می‌گویند. به جای چاره‌جوئی برای آنچه امروز براثر ندانمکاری نظام، اقتصاد و اجتماع را تهدید می‌کند، آنها بیش و پیش در همه چیز نگران سرنوشت خود هستند.؟؟ نوروز امسال که مسلماً در شرایطی بسیار مشکلتر از همیشه بر هموطنان، خواهد گذشت شاید بتواند فرصتی باشد برای تفکر و تأمل درباره گذشته درخشان و آینده درخشانتر ملتی که در تاریخ پرنشیب و فراز خود سرانجام همیشه سربلند و پیروز بر مشکلات و بر دشمنان خود چیره شده است.

۱۳۸۷ اسفند ۱۷, شنبه

پاداش و عیدی کارگران هر سال مصادف با اخراج چرا ؟!!

بسیاری واحدهای تولیدی در ایران به بهانه مشکلات اقتصادی، کارگران خود را اخراج می‌کنند.
کارگرانی هستند که از بیم بیکاری بدون دریافت دستمزد به کار ادامه می‌دهند.
حقوق معوقه برخی۲۵ ماهه است و. اکثر آنها بیمه بیکاری ندارندادامه‌ی تعلل در پرداخت حقوق معوقه‌ی کارگران، می‌تواند بحران‌آفرین باشد. اخبار زیادی از اخراج و عدم پرداخت دستمزد کارگران در ماه آخر سال می‌رسد. چه توصیفی می‌توان از وضع کنونی کارگران ایران به دست داد؟
موضوع اخراج کارگران، هر سال در دو ماه مانده به سال نو وجود داشته، اما ابعاد آن از اواسط بهمن امسال خیلی بالا رفته است. آمار مشخصی نداریم، اما مثلا در شهرهای صنعتی قزوین و ساوه، طی ده روز گذشته صدها کارگراخراج شده‌اند، قرارداد‌هایشان تمدید نشده یا خود کارخانه‌ها تعطیل شده‌اند. کارخانه‌ی روغن غنچه، چینی مینا، یخچال آزمایش مرودشت، لوله سازی اهواز و از این قبیل بسته‌اند. وضع کارخانه‌های نساجی بسیار وخیم است. ما در سال‌های گذشته این چنین آماری نداشتیم. دستمزدهای معوقه‌ی هیچ‌ یک از اخراجی‌ها نیز پرداخت نشده است. کارفرما، چقدر برای اخراج کارگر به موضوع بحران مالی جهانی متوسل می‌شود؟
کارفرما امسال مدام بر این موضوع پافشاری می‌کند، اما اخراج و ندادن دستمزد کارگر در ایران مربوط به امسال نیست و همیشه بوده است. ویژگی امسال، تشدید این مسئله است. از نظر ما این تشدید، ارتباط چندانی به بحران جهانی ندارد. بحران از خود ایران است که سی سال است حقوق کارگر پایمال می‌شود. خودشان از یک طرف می‌گویند این بحران هنوز به ایران نرسیده، و به نظر من، واقعا اگر دامنه‌ی این بحران به ایران برسد، وضع زحمتکشان واقعا فلاکت‌بار می‌شود. از تعداد کارخانه‌ها یا کارگاه‌هایی که به نام ورشکستگی، دست به اخراج کارگر زده‌اند، خبر دارید؟
اسم‌اش را گذاشته‌اند ورشکستگی، در حالی‌که مشکل از جای دیگری است. اکثر کارخانه‌های قند و نساجی و چیت ‌سازی و قطعات یدکی و امثال این‌ها، اعلام ورشکستگی کرده‌اند. آن‌ها در اصل دچار بحران تکنولوژی هستند. بحاطر عدم رشد تکنولوژی تولید در ایران در سی سال گذشته است که صنایع، نوسازی و بازسازی نشده‌اند. در نتیجه کالاهایی که الان در کارخانه‌های ما تولید می‌شود، به دلیل عقب ماندن از فناوری روز، قابلیت رقابت با سایر کالاهای خارجی را ندارند و گران‌تر تمام می‌شوند. نمی‌توان اسم این را ورشکستگی گذاشت. ما نمونه داریم که صاحب یک کارخانه اعلام ورشکستگی کرده و کارگران را فرستاده بیرون، ولی بعد رفته سه کارخانه‌ی دیگر در همان نزدیکی زده است. آیا کارگر اخراجی یا بیکار شده از وزرات کار حقوق و تامینی دریافت می‌کند؟
نه، هیچ حمایتی نیست. در ایران مانند اروپا نیست که کارگر، حق بیمه‌ی بیکاری تا زمان اشتغال مجدد را داشته باشد. کارگر به ازای هر پنج سال سابقه‌ی کار، یک سال حقوق بیکاری دارد. یعنی اگر شما ۱۵ سال سابقه‌ی کار داشته باشید، سه سال می‌توانید از حقوق بیکاری استفاده کنید. تازه این حقوق به صورت خودکار پرداخت نمی‌شود و اگر کارگر از قانون سر دربیاورد و دنبال کار خود برود، این بیمه را می‌دهند. پرداخت، آن هم تازه بعد چهار پنج ماه، صورت می‌گیرد. هرکس مثلا ماه بهمن بیکار شود، به هیچ عنوان در سال جدید، بیمه‌ی بیکاری ندارد. الان تنها ۳۰ درصد کارگران ایرانی از بیمه‌ی بیکاری بهره‌مند هستند و از این تعداد هم عملا ۱۵ درصد استفاده می‌کنند. کل کارگران ساختمانی در ایران تامین اجتماعی ندارند. تمامی کارگران پروژه‌های عظیم ملی، مانند پتروشیمی، همگی موقت هستند و هیچ‌گونه قانون کار، برای آنها اعمال نمی‌شود. نوع اعتراض‌ به این مشکلات چگونه است؟
اوج فلاکت کارگران از بهمن‌ماه امسال بود. آمار بیکاری و دستمزد معوقه، چهاربرابر پارسال شده است. آنها جلوی دفتر ریاست جمهوری، مجلس و وزارت کار تجمع می‌کنند، اما کسی اعتنا نمی‌کند. کارگران لاستیک البرز از تیرماه امسال اعتراض کرده‌اند و علیرغم شروع به کار کارخانه، ۹ ماه حقوق معوقه دارند. کارگران نساجی تبریز رفته‌اند جلوی فرمانداری و اداره‌ی کار تبریز، اما اصلا کسی محل آنها نگذاشته است. همه‌اش وعده می‌دهند، ولی یک ریال حقوق کارگر را نداده‌اند. کارگران با این وضع، چگونه زندگی می‌کنند؟
با فلاکت! آمار تن فروشی برای چه اینقدر بالا رفته؟ چرا سر هر چهارراه تهران، آگهی فروش کلیه دیده می‌شود؟ چرا این قدر آمار فروش مواد مخدر بالا رفته؟ گرسنگی و سوءتغذیه در خانواده‌های زحمتکش بیداد می‌کند. ما از نساجی سبلان تلفن داشتیم که گفتند بیایید اینجا سوءتغذیه را در چهره‌ی کارگران ببینید. کارگران شروع به فروش اثاثیه‌ی منزل خود کرده‌اند، اما در عین حال به دلیل رکود بازار، خریداری هم برای این وسایل نیست.

۱۳۸۷ بهمن ۲۹, سه‌شنبه

دختر و کرکسهای انسان نما ؟!!

آسمان پوشیده از ابرهای سیاه و شوم بود،
ولی بارانی در کار نبود.انگار خداوند هم از این مردم ناامید شده بود.
دخترکی در حالی که زانوانش را در آغوش کشیده بود، در کنار جاده نشسته بود.
آبشار موهای تیره رنگش بر روی صورتش خودنمایی می کرد.
هوا سرد بود و دخترک مظلومانه با سرما می جنگید.مردم با عجله و بدون توجه به او از کنارش می گذشتند.
به گمانم همه در آن شهر دچار مرز کوری شده بودند.
بی روح و بی حس، کرخت و سرد.دخترک با خود می اندیشید که چه بر سر مردمش آمده است.
در افکارش غوطه ور بود که ناگهان پیرمرد مهربانی به نزدش آمد. دخترک در نگاه اول چیزی را که چشمانش می دید باور نمی کرد. تا آنکه پیرمرد شروع به سخن گفتن کرد. چرا اینجا نشته ای دخترم؟ -جایی برای رفتن ندارم.-پس مادر و پدرت کجا هستند؟-پدرم؟؟؟
پدرم را به جرم کبوتر بودن گرفته اند.-مادرت چه؟ او کجاست؟-مادرم؟؟؟ او همچون آهویی زیبا بود. شکارش کردند.
-چه کسانی؟ کدام شکارچی ها؟-کرکس های انسان نما آقا.-چرا از کسی کمک نمی خواهی؟
-آقا گمان کنم شما متعلق به این شهر نیستید. مردم این شهر همه کورند. بیمارند.
کسی مرا نمی بیند. همه به فکر خودشان هستند. می بینی؟ حتی نمی بینند که چه می خورند و چه می پوشند.
حاضرند به خاطر یک نان کپک زده یکدیگر را بکشند. چطور انتظار دارید مرا ببینند؟
-آخر چرا؟ چطور این بلا سرتان آمد؟-آقا مردم ناشکری کردند. قدرخورشید را تا زمانی که بالای سرشان بود ندانستند.
روزی رسید که کرکسها حمله کردند. سیاهی خورشیدمان را بلعید. آن حیوانات شوم کبوتر ها و آهوها را دریدند.
از آن زمان ابرهای سیاه جای خورشیدمان را گرفتند.-چرا مردم تلاشی برای بازگشت خورشید نمی کنند؟
چرا کرکس ها و کفتارها را بیرون نمی کنند.-آقا مردم نمی بینند. نگاهشان کن. می بینی؟ حتی متوجه نیستد کجا می خوابند.
اگر غذای فاسد نیز به دستشان برسد میخورند. چون نمی بینند.-خوب چرا این سیاهی را حس نمی کنند؟
این سرمای غریب را؟-نمی توانند. حسی ندارند. ذهنشان خالی از خاطرات خوش است.
امیدی ندارند. امید که نباشد قلب می میرد. حسی وجود نخواهد داشت.
مردم من به این وضع عادت کرده اند.-کاش هیچ گاه گذارم به اینجا نمی افتاد.
نمی توانستم تصور کنم که چنین مردمی هم وجود دارند. سوالی دارم دخترم. تو چرا مانند بقیه نیستی؟
-جوابش ساده است آقا. من به خورشید ایمان دارم. امید به دیدن دوباره اش مرا زنده نگه می دارد. آقا یک چیز را هرگز فراموش نکنید. امید را.
-دخترم آخر امید تو امیدی محال است. تو مانند یک شمع در میان تاریکی قدم بر می داری تا به خورشید گرما بخشت برسی.
اما یک شمع در میان این سرمای شوم کاری نمی تواند انجام دهد.
در نهایت به خاموشی می گراید.-اما آقا گرمای همین شمع کوچک ممکن است خیلی ها را به خود جذب کند. یخ های دلشان را باز کند. آنوقت است که می توان به جنگ سیاهی رفت و آن حیوانات شوم را بیرون راند.
من ایمان دارم که بار دیگر خورشید را خواهم دید.-دخترم امروز من درس امید را از تو آموختم. از تو سپاسگذارم. بدان که همین شمع کوچک تو دل خیلی ها را مانند من روشن خواهد کرد. آشفته نباش. چون به زودی به دیدار خورشید خواهی رفت عزیزم
.پیرمرد این را گفت و رقت. اکنون برقی در چشمان دخترک می درخشید. برق امید.

۱۳۸۷ بهمن ۸, سه‌شنبه

نامه به رئیس جمهور ( دردنامه - رنجنامه - فریاد نامه) فقر !!

فقر؟! سرت رو کردی توی مانیتور میخوای فقر رو احساس کنی؟! من از فقر چی بنویسم که جز احساس ترحم تو رو بتونه بیانگیزه؟! فقر رو از اونجایی که شما داری الان این نوشته رو می خونی نمیشه حس کرد! در هزاران وبلاگی که امروز درباره “فقر” نوشته اند، اثری از “فقر” نیست. فقر اونجاست که پدری پول نداره برای بچه هاش نون بخره و به همین خاطر رو نداره شب برگرده خونه و توی پارک می خوابه. فقر اونجاست که دخترک از شرم مانتوی پاره اش لج میگیره و میگه که دیگه نمیرم مدرسه. فقر اونجاست که پدری بخاطر اینکه نمی تونه جهیزیه دخترش رو جور کنه، دست به خودکشی می زنه. فقر اونجاست که پدری جهت ادامه تحصیل فرزندانش کلیه خود را به فروش میگذارد . فقر اونجاست که مادری برای تامین معاش خانواده تن به خود فروشی میدهد . فقر اونجاست که دولتمردان نا کارآمد بر سر نوشت مردم رجز خوانی میکنند . فقر احساسه. احساس گفتنی نیست، شنیدنی نیست، دیدنی هم نیست. باید فقیر بود تا فهمید فقر یعنی چه. اینها اندک از خروار را نوشتم تا بدانید درجامعه ایران چه میگذرد . ایمیلی از یک هموطن برایم ارسال شده بود که از بی توجهی مسئولین به رنجنامه او حکایت داشت . دردی جانسوز که مرا به نوشتن واداشت . قسمتی از این دردنامه را مینویسم . تا بدانید حاکمان چگونه فریادرس مردم هستند ؟!!. آدرس و ایمیل این هموطن محفوظ است .: آقای رئیس جمهور : با سلام عرض ادب خواستم دردلی کرده باشم اگر در حافظه حضرتعالی مانده باشد .
در سخنرانیها بارها متذکر شدید که اگر هر شهروند مشکلی یا ظلمی بر او وارد شود چنانچه با من تماس بگیرد با تمام توان از حقوق شهروندی او دفاع خواهم کرد .
اما آنچه که بر ما رفت و دهها بار با دفتر حضرتعالی و یا از طریق وبلاگ شخصی شما مشکلاتم را بیان کردم .
ولی دریغ از یک پاسخ !!! .
مهم هم نیست چون آنقدر ما حرفهای شیرین شنیده ایم که دیگر یادمان رفته است عدالتی در کار است
اما میخواستم بگویم دستورهای حضرتعالی و دفتر جنابعالی فقط بدرد خاک خوردن در دستگاههای مربوطه میخورد و هیچگونه کاربرد عملی ندارد .
و فقط ما را به بازی گرفتند از وزارت اقتصاد گرفته تا بانک مرکزی و بانکهای که نامه های من را به انها ارجاع دادند ببخشید که صادقانه نوشتم دو سال مکاتبه و نتیجه هیچ .
صادقانه بگویم شما مرحمی بر درد ما نبودید ببخشید با زبانی نوشتم که با مردم صحبت میکنید .
خد ا نگهدارتان . شماره های نامه های ارسالی به شرح ذیل میباشد .
1

۱۳۸۷ دی ۹, دوشنبه

پدر و مادر سالمند نیازمند محبتند از آنها دریغ نکنیم

كساني كه نسبت به ديگران خوبي كرده و زحمت كشيده‌اند، انتظار دارند زحمتشان مورد توجه و تقدير قرار گيرد و اگر كساني بر سر سفره آنان نشسته‌اند، نمكدان نشكنند و بي‌مهري و بي اعتنايي به صاحب حق و صاحب نعمت نكنند. پدران و مادران و بزرگان فاميل و سالخوردگان يك خانه و خانواده، از همين رو توقع دارند كه كوچك‌ترها، فرزندان و نوه‌ها قدر آنان را بشناسند و در مراعات و اداي حقشان كوتاهي نكنند. حرمت نهادن به سالمندان نشانه قدرشناسي است. وقتي پدر و مادر يا يكي از افراد فاميل به پيري مي‌رسند ، هم مراقبت بيشتري لازم دارند، هم متوقع‌اند كه در آن سنين از احترام بيشتري برخوردار باشند و جايگاه آنان در خانواده محفوظ بماند. به همان اندازه كه يك كودك وقتي احساس كند در يك خانواده مورد بي‌مهري است و جاي خوبي ندارد و به او اعتنايي نمي‌شود، گرفتار عقدة حقارت مي‌شود.، سالمنداني هم كه احساس كنند اهل خانه ، وجود آنان را براي خود، مايه زحمت مي‌دانند و آنان را اضافي مي‌شمارند، دچار افسردگي و اندوه و زندگاني تلخ و مايوسانه مي‌شوند. پيران گاهي حساسيتهاي بيش از حد و زودرنجي‌هاي سريع دارند. در اين سن و سال بايد بيشتر به آنان محبت نشان داد، تا احساس زيادي بودن يا سربار بودن نكنند. از عمده‏ ترين راه هاى انتقال يك فرهنگ به نسلهاى آينده، رفتار پدر و مادر و مربيان است. كودكان، آنچه را در رفتار بزرگترها ببينند، از آن الگو مى‏گيرند. احترام به بزرگترها و رعايت ادب و تكريم نسبت به سالخوردگان، اگر در عمل و رفتار ما تجلى يابد، فرزندان ما نيز، اين فرهنگ را مى‏آموزند و با همين آداب و سنن بار مى‏آيند. كسى كه انتظار ادب و معرفت و حق‏شناسى از فرزندانش دارد، بايد همين حالت را نسبت به پدر و مادر و بزرگترها نشان دهد، تا كوچكترها هم از او بياموزند. اين يك سنت تاريخى و تأثير از اعمال و رفتار است. هر كس چيزى را درو مى‏كند كه كشته است. اگر در حديث است كه «لا ميراثَ كالادب»؛ هيچ ارثى همانند ادب نيست كه از بزرگان به فرزندان برسد، در اين مورد هم مصداق مى‏يابد. حضرت على(ع) فرمود: به بزرگانتان احترام كنيد، تا كوچكترها هم به شما احترام كنند. مهمترين درس تربيتى، آن است كه با عمل داده شود. كودكان نيز مستعدترين شاگردانى‏اند كه «درسهاى عملى» را با دقت، از رفتار ما مى‏آموزند. اگر ما به سالمندانمان احترام نگذاريم، از خردسالان و نوجوانان چه انتظارى داشته باشيم كه با سالخوردگان و خود ما با احترام و تعظيم و تكريم، برخورد كنند؟ اين ارتباط متقابل در تأثيرگذاريهاى رفتارى را نمى‏توان ناديده گرفت. جاى سالمندان، پيش از آن كه در «آسايشگاه»ها و «سراى سالمندان» باشد، كانون گرم و بامحبت خانه‏هاست، تا چراغ خانه روشن بماند و آنان محور تجمع و الفت افراد گردند. و از انديشه ي آنان نيز استفاده شود مجموعه افراد يك فاميل، نسبت به بزرگ خاندان احترام مى‏گزارند و در كارها با آنان مشورت مى‏كنند و در اختلافات، به رأى و حكميت و داورى آنان ارج مى‏نهند و گاهى يك سخن از سوى آنان، آتش فتنه‏اى را خاموش مى‏سازد، يا تفرقه و كدورتى را به وفاق و همدلى و آشتى مبدل مى‏سازد. نعمت وجود با بركت آنان، اغلب تا هستند ، ناشناخته است. وقتى به جايگاه حساس و مهم و نقش كارگشاى آنان پى مى‏برند كه آنها را از دست بدهند. چه بسيار اختلافها و قهرها و نزاعهاى خانوادگى كه پس از درگذشتِ «بزرگ خاندان» چهره نشان مى‏دهد و چه بسيار رابطه‏ها و رفت و آمدها كه قطع مى‏شود، يا به سردى مى‏گرايد، و علت آن فقط از دنيا رفتن محورى است كه مايه دلگرمى، اميد، انس و معاشرت فاميل است. رسول خدا(ص) فرمود: «البَركة مَعَ اكابِرِكم»؛ بركت و خير ماندگار، همراه بزرگترهاى شماست. تنها كودكان وجوانان نيستند كه نسبت به والدين خويش وظيفه دارند بلكه خود آنان كه پدر ومادرشده‌اند وسني هم ازآنان گذشته است، نسبت به پدر ومادر خودشان وظيفه‌مندند، چه در سال حياتشان ، چه پس از فوتشان . چنان نيست كه اگر زن ومردي خودشان صاحب فرزندشدند وبه مقام مادري وپدري رسيدند، ديگر تكليفي نسبت به والدين خود ندارند. سركشي كردن به پدر و مادر، جويا شدن از حالشان، رفع نيازهايشان، همكاري در كارها، همدردي در مشكلات، كمك به معيشت و درمان و پرستاري، همه از وظايفي است كه تا واپسين لحظات حياتشان بر دوش انسان است و اين هرگز نمي‌تواند اداي حق بزرگ آنان باشد كه عمري به ياد فرزندانشان چون شمع سوخته‌اند و اين نهالها را برومند و رشيد ساخته‌اند. سزا نيست در برابر عمري سوختن و ساختن، بي مهري و جفا بينند و سخن درشت بشنوند. احاديث متعددي در ذيل آيه‌اي كه مي‌فرمايد به پدر و مادر خود اُفّ نگوييد : (وَلا تَقُل لَهُما اُفّ) آمده است كه اگر خداوند چيزي كمتر و ناچيزتراز «اُفّ» هم مي‌دانست، از آن نهي مي‌كرد و اين كمترين مرتبه عقوق است و از جمله رفتار مربوط به عاق شدن، آن است كه كسي به پدر و مادر خود بنگرد و نگاهش را تند و تيز بنمايد . اين كجا و پرخاشگري و تندي و بدزباني و هتاكي كجا؟ اگر جوان و رشيد و توانمنديم، روزي هم پدر و مادرمان همچون ما بوده‌اند كه امروز پير و ضعيف و ناتوان شده‌اند. همين ضعف و پيري در انتظار ما نيز هست. اگر طالب آنيم كه در دوران كهولت و عجز و از كار افتادگي ، فرزندانمان عصاي دستمان و بازوي پرتوانمان باشند، بايد خود ما نسبت به والدين خويش چنين باشيم و با اين عمل، شيوه انساني و اسلامي رفتار با پدر و مادر را به آنان بياموزيم. كسي كه حق بزرگترها را نشناسد و مراعات نكند، چگونه انتظار دارد كه ديگران حق شناس او باشند و حرمتش را پاس بدارند؟! بر اين اساس ، با ادب نسبت به بزرگان و گراميداشت خاطر سالمندان و تحويل گرفتن آنان و نيكى و مراقبت از آنان، جامعه‏اى خوب و خانواده‏اى باصفا و روابطى مستحكم و عاطفى داشته باشيم. و نيز ... قدر نعمت جوانى را بدانيم كه اين گوهر، هميشه با ما نيست . از دوستان عزیزم التماس دعا دارم برای مادر مهربانم که به رحمت ایزدی پیوست . روحش شاد یکشنبه 1/10/1387 ساعت 10/17

۱۳۸۷ آذر ۲۸, پنجشنبه

گرگها آزادند؟ ! فقر فقر فقر !!!!!

سؤال اینجاست که آیا انسانها خودشان مسئول سربرآوردن ستمگران و پیش آمدن بحرانها و ناهنجاریها هستند؟ وقتی همه به جز خودمان به ما محرم هستند، وقتی سگها را میبندیم و گرگها آزادند، وقتی مردمی در مدار بسته بد و بدتر گرفتار می آیند و به زندگی در آن محکوم میشوند.فرهنگ چابلوسی، اغراق، تظاهر، تزویر و افترا اخلاق سیاسی را رقم میزند و به تدریج خود فریبی به جای واقع بینی می نشیند. اختناق کور تا درون خانه ها، خانواده ها و ابتدائی ترین احوال شخصی مردم کشیده شده است. محاکمه بدون دلیل ومدرک مردم که شبیه محاکمه بلخ است، از فقر سیاه مردم، از بیکاری و بی خانمانی، از دزدی و ارتشاء و آدم ربایی، از اعتیاد وزورگویی وغارت، از ازدواج گریزی و تحصیل گریزی جوانان، از اختلاس و رانت خواری، ازرشد بی رویه طلاق و توسعه روسپیگری و از صدها عارضه وحشتناک دیگر که کلمه ای بر قلمها و زبانها جاری نمیشود. آیا با این همه معضل بایستی انتظار داشت از حریم مقدس خانواده های ایرانی چیزی باقی بماند؟ بیکاری و اعتیاد لازم و ملزوم یکدیگر و یکی از دلایل گسترش از هم پاشیدگی خانواده هاست، سن فحشاء در ایران 11 تا 17 سال شده است. فشارها در خانواده های ایرانی به وضوح دیده میشود. افراد جامعه ناخواسته ولی برای حفظ آب باریکه ها و پاسخ به ابتدائی ترین نیازهای زندگی خود ناگزیر تن به هر ذلتی میدهند وادامه همین روال است که به اضمحلال اخلاق در جامعه و خانواده می انجامد. مال اندوزی، نه از راه تلاش و صرف استعداد بلکه از طریق تزویر، ریا و چهره گردانی به امری عادی مبدل میشود. برای غلبه بر بغض و کینه بایستی همه ناگفته ها گفته شود. قربانیان چگونه ببخشند، بی آنکه بدانند چه کسی و چه چیزی را باید ببخشند. 14میلیون نفر در ایران زده زیر خط فقر قرار دارند. ایران از نظر درآمد سرانه از ترکیه هم عقب افتاده و بین کشورهای جهان از نظر دارا بودن تعداد افراد معتاد مقام اول دنیا را کسب کرده است، آیا نباید بخاطر این همه دردی که به این ملت روا داشته میشود به سران حکومت تبریک گفت .

۱۳۸۷ آذر ۲۵, دوشنبه

بیایید به جای نفرین به تاریکی شمعی روشن کنیم .

مدتی است که در همنشینی با همفکران قدیمی نشانه های روشنی از یک نومیدی سنگین را میبینم که ذهنم را سخت مشغول کرده و تمام دغدغۀ کنونی من یافتن پاسخی برای این پرسش است که: این همه هزینه برای چی و برای کی ؟ دوستی نقل میکرد که تا وقتی کار میکنیم حق داریم از محدودیتها شکوه کنیم. از لحظه ای که به بهانۀ محدودیت، کار را رها کردیم دیگر شایستۀ گله کردن هم نیستیم. چون ما دیگر آن کار را انجام نمیدهیم که دربارۀ چگونگی آن صحبت کنیم. ما حتی یک دعوتنامه هم برای نجات انسان از یوغ انسان دیگر نداریم و تنها یک دغدغۀ شخصی ماحصل یک دورۀ فکری ما را وادار کرده است که به یاری انسان برخیزیم و در آستانۀ آگاهی، به آزادی سلام بگوییم. شاید هنوز هم بعضی از ما خواندن و نوشتن در حوزه های روشنفکری و سیاسی را شغل خود میداند و با بازخوانی اندیشه های فلسفی و سیاسی غرب سعی در معرفی خود بعنوان موج نو روشنفکری دارد. ولی مگر نه اینست که ما همگی در کارکرد سیاسی اندیشه هایمان برای رسیدن به آزادی و دموکراسی مشترک هستیم. پس بی شک فریادهای ما برای ایجاد یک جامعۀ رنگی باید رساتر از بقیه باشد. به گمانم دوباره لازم است که بعضی از مسوولیتهای روشنفکری را برای خود تعریف کنیم تا به رخوت روشنفکران بی درد دچار نشویم. البته باید مواظب باشیم که دچار تندروی هم نشویم. دوست من، با کافه های بالای شهر و شب نشینیهای متفنن و اتاقهای دود آلود خداحافظی کن. فقر و اعتیاد و بیکاری و بدتر از همه ناآگاهی بیداد میکند.... بیاییم همانند شور گذشتۀ خویش به جای نفرین به تاریکی شمعی روشن کنیم..

۱۳۸۷ آذر ۱۴, پنجشنبه

هشدار : دختران دیروز ---- زنان خیابانی امروز

بحث زنان خیابانی یا اصطلاحاً روسپی، بحثی‌ست متعلق به تمام جوامع بشری که از دیرباز مورد توجه جامعه‌شناسان، روان‌شناسان، مددکاران و فعالان حوزه‌ي اجتماعی بوده است. زنانی که اگرچه بار منفی معنایی را با خود حمل می‌کنند اما درواقع قربانیان سیستم‌های سرمایه‌داری و جوامع مردسالارند. قربانیانی که هم منفور هم‌جنسانشان هستند و هم بسته به موقعیت زمانی، مکانی و وجهه‌ي اجتماعی، منفور يا مقبول جنس مخالف خود. اما نکته‌ي قابل توجه این است که این زنان به چه گروهی از جامعه تعلق دارند و اساساً ریشه‌ي برگزیدن چنین راهی به‌عنوان منبع درآمد در چیست؟ آیا برای حل این معضل، حذف به‌ظاهر متخلفان، کافی‌ست؟ در سال 1857، پاران - دوشالته در بررسی خود نوشت: " از تمامی علت‌های فحشا، هیچ‌کدام به‌اندازه‌ي بی‌کاری و فقر که نتیجه‌ي اجتناب‌ناپذیر دستمزدهای نابسنده است، نمی‌توانند فعال باشند".1 این نقل قول تنها متعلق به جامعه‌ی اروپایی آن‌‌زمان نیست بلکه در ایران امروز نیز فقر، فقدان درآمد، عدم پشتوانه‌ي كافي حقوقی و قانونی زنان را می‌توان از جمله عوامل رشد چشم‌گیر روسپی‌گری یا همان بردگی جنسی برشمرد. به‌طور مثال با درنظر گرفتن جامعه‌ي شهری تهران، گسترش روزافزون شکاف طبقاتی و بالارفتن برج‌ها و از طرف دیگر به انزوا کشیده‌شدن قشر فقیر در جنوب شهر و مناطقی مثل پامنار و ناصرخسرو به‌وضوح قابل مشاهده است. در این‌گونه نواحی، برخي از کودکان موظفند برای امرار معاش، بخشی از هزینه‌ي زندگی را به‌عهده بگیرند یا به‌عبارتی هرکس نان خود را دربیاورد، فرقی هم ندارد در چه سنی قرار دارند، آن‌ها موظفند تحصیل را رهاکرده و به کارهایی چون باربری، پادویی و دست‌فروشی مشغول شوند. در این میان بعضی کودکان و نوجوانان که موفق به یافتن شغل نمی‌شوند یا از آزارهای صاحبان کار به ستوه آمده و فرار را بر قرار ترجیح می‌دهند، به بزهکاری روی آورده و گاه دست به دزدی، گدایی یا تن‌فروشی می‌زنند. بسیاری از دختران قربانی، دخترانی هستند که بر سر چهارراه‌ها شیشه‌ي ماشین پاک کرده یا گدایی می‌کنند. یقیناً افراد زیادی شب‌هنگام، از خیابان‌های معروف شهر گذشته و بسیاری از بردگان جنسی را دیده‌اند که با آرایش‌های غلیظ و پوششی خاص به انتظار مشتریان خود هستند. عده‌ای با افسوس سر تکان داده و رد می‌شوند و بعضی دیگر هم لبخندزنان و با نگاهی شهوانی به جرگه‌ي مشتریان می‌پیوندند. این زنانِ در ظاهر خندان و طناز و پرعشوه، چنان می‌نمایند كه از کار خود نهایت لذت را برده و فساد در خون آن‌ها جاری‌ست. اما در حقیقت، اغلب روسپیان افرادی هستند که تنها به‌دلیل نابرابری اقتصادی یا استثمار و خشونت در جامعه‌ي بیمارشان قربانی شده‌اند. در این میان نیز شايد زنانی باشند که به‌علت میل شهوانی بالا و به‌جهت ارضای غریزه‌ي جنسی تن به این کار می‌دهند و البته درصد ناچیزی از زنان خیابانی را شامل می‌شوند. اما سؤال دیگر این است که آیا تجارت تن فقط یک سو دارد؟ آیا به‌قول سیمون دوبوار، بازار عرضه‌ي زنان، تقاضایی ندارد؟ و متقاضیان، آن قطب دیگر جامعه، یعنی مردان نیستند؟ بارها و بارها شاهد بوده‌ایم که زنان بسیاری را به جرم روسپی‌گری به ضربات شلاق، زندان و گاهی اعدام محکوم کرده‌اند ولی در این میان از مردان قصه‌ي زندگی مجرمان خبری نبوده. درحقیقت در جامعه‌ي ما که صحبت از مسايل جنسی تابو است، این تابو همیشه یک متهم داشته که آن‌هم زن است. چون مطابق با آن‌چه از سنت و فرهنگمان برمی‌آید، زن است که باید هم خود را از نظرها مخفی کند و هم چنان رفتار کند که شهوت مرد را برنینگيزد و هم اگر برانگیخت تاوانش را بدهد. زن است که می‌تواند اُم‌الفساد باشد، مرد هیچ سهمی در فساد ندارد و تنها از غریزه پیروی کرده است (یعنی پایین‌آوردن مرد تا سطح حیوان بدون تفکر و اختیار). بنابراین در جامعه‌ي مردسالار، در هنگام قضاوت، به بازار تقاضا توجهی نمی‌شود و تنها عرضه‌کنندگان مورد قضاوت قرار می‌گیرند. برای مثال دختری از هشت سالگی توسط مادرش به مردان فروخته می‌شد تا منبع درآمد باشد و در این میان تا هجده سالگی بارها و بارها مورد تجاوز قرار گرفت و بارها دستگیر و به شلاق محکوم شد، اما هیچ‌کس نپرسید دخترک خردسال چرا و چگونه و توسط چه کسانی دچار چنین وضعیتی شده است؟ معلول محکوم می‌شود، عامل آزاد و علت تکرار. به‌هرحال همیشه میزان عرضه را با تقاضا می‌سنجند و تا وقتی قانون، مردان را ناچار به ارضای غریزه دانسته و زن را چه در قالب همسر رسمی و چه موقت موظف به برآوردن این نیاز، عرضه همچنان ادامه خواهد داشت. زنان خیابانی از کم‌ترین حقوق انسانی و شهروندی برخوردارند و در حقیقیت مردگانی هستند به‌ظاهر زنده که در معرض ضرب و شتم، تجاوز و بیماری‌های مقاربتی و هزاران آسیب دیگر قرار دارند. از دید مشتریان، زنانِ روسپی، بردگانی هستند که در مقابل مبلغی که می‌گیرند، در زمان مقرر هیچ‌نوع حق و حقوق انسانی ندارند و باید به تمام خواسته‌های فرد متقاضی پاسخ مثبت بدهند. در کشور ما روسپیان حتی خود را در استفاده از کاندوم محق نمی‌دانند و اطلاع کافی هم از انواع بیماری‌های آمیزشی یا راه‌های انتقال آن‌ها ندارند. این افراد به‌طور ناخواسته یا به‌دلیل فقر یا تجاوزات جنسی از سوی افراد غریبه، افراد فامیل، صاحبان کار، دوست پسر یا به‌دلیل خشونت‌های خانگی مثل ضرب‌وشتم یا تجاوزات همسر، اعتیاد اعضای خانواده و منبع درآمد بودن برای امرار معاش، سخت‌گیری‌های متعصبانه‌ي برخي خانواده‌های سنتی و فرار به شهرهای بزرگ برای اندکی آزادی و هزاران دلیل دیگر به چنین کاری روی آورده‌اند. آن‌ها حرفه‌ای نبوده‌اند که با ایجاد خانه‌های عفاف و راه‌کارهایی همانند آن‌چه معاون اجتماعی سازمان بهزیستی ارايه داده‌اند به حرفه‌ي خود جلوه‌ي مشروع بدهند. معاون اجتماعی سازمان بهزیستی در تاریخ 02/11/84 در گفت‌وگو با ایلنا2 یکی از راه‌های کاهش معضل زنان خیابانی را ازدواج موقت به‌صورت قانونی و چارچوب‌بندی شده دانست و آراي مخالف با این طرح را ناشی از حساسیت‌های غیرمنطقی زنان و جوسازی گروه‌های سیاسی و برخی افراد ناآگاه قلمداد کرد. همچنین وی گفت: "بزرگان و مسؤولان کشور، باتوجه به اخبار محرمانه‌ای که دریافت می‌کنند، اطلاعات کافی در زمینه‌ي معضل زنان خیابانی دارند و در جریان عمق فاجعه قراردارند." حال این پرسش مطرح است که مفهوم صورت قانونی و چارچوب‌بندی شده‌ي ازدواج موقت چیست؟ همان صورت قانونی و چارچوب‌بندی شده‌ي ازدواج دايم با همه‌ي نواقصش؟ آیا این خود تضییع مضاعف حقوق زنان نیست؟ آیا ترویج ازدواج‌های موقت متعدد، حالت رسمی و مشروع بخشیدن به بی‌بندوباری نیست؟ آیا چنین اقداماتی، بردگی جنسی زن و غریزی‌شدن روزافزون مردان را در پی ندارد؟ مگر نه این است که پیامد آن گریبان‌گیر زنان است و آسیبش برای آن‌ها، پس چگونه می‌شود برخوردهای گروه‌های مختلف زنان را حساسیت غیرمنطقی دانست، درحالی‌که یک طرف قضیه زنان هستند. منطقی یا غیرمنطقی بودن چنین طرحی را چه کسی تعیین می‌کند، باز هم طراحان مرد؟ آنچه مسؤولان در جریان عمق آن قرار دارند، نماد خارجی هم دارد و اساساً از دل جامعه‌ای بلند می‌شود که ما زنان به‌عنوان شهروندانی با حقوق ناقص در آن زندگی می‌کنیم. زنان خیابانی که راه تعدیلشان در ازدواج‌های موقت دیده می‌شود، خیلی از ما دور نیستند؛ آن‌ها می‌توانند یکی از دوستان، همسایگان، خواهران، مادران و دختران ما باشند. از دنیای دیگری نیامده‌اند که شناختنشان حداقل برای فعالان اجتماعی نیاز به ذره‌بین داشته باشد. آن‌ها این راه را نه به‌عنوان ساده ترین راه، که گاه از سر بی‌خردی و گاه از سر ناچاری به‌عنوان آخرین راه برگزیده‌اند. جنبه‌ي مشروع دادن به این راه، تنها بی‌مسؤولیت کردن جامعه در مقابل پذیرش نواقص خود است. راه‌حلی از سر بازکننده، که نه از سر تخصص بلکه تنها برای فرار از واقعیت‌های جامعه و قدمی‌ست در راه اشاعه‌ي سیستم بیمار سرمایه‌داری. فحشا، سمبل تحقیر زن به دست مرد است3 و این تحقیر، متعلق به جوامع تابع نظام آپارتاید. حال آن‌که ایران در سراسر دنیا مدعی مردم‌سالاری و برابری‌ست. در سیستم مردم‌مداری، عدالت اقتصادی شرط اساسی‌ست و هرکس به حد توان و استعداد خود، فرصت برابر برای پیشرفت و ترقی دارد. بنابراین زنان هم که بخش اعظم این جامعه را تشکیل می‌دهند، باید برای تحقق توانايی‌هایشان فرصت‌های برابر با مردان و حتی سایر هم‌جنسان خود داشته باشند. جامعه‌ي مدنی نیاز به تاسیس مکان‌هایی با عناوین تقدیس شده برای زیر سؤال بردن معیارهای انسانی ندارد بلکه راه‌کار، در ایجاد همان فرصت‌های برابر و عدالت اجتماعی‌ست. این جامعه نیاز دارد تا با اصلاح قوانین اساسی، حقوق انسانی و شهروندی زنانش را به آن‌ها بازگرداند و امنیت را در خانه، خیابان و محل کار برایشان فراهم کند. دستمزدهای عادلانه و برابر با توانايی زن به او بدهد. امکاناتی را ایجاد کند تا تحصیلات دانشگاهی سهل‌تر و رسیدن به پست‌های شغلی مقدور شود. زنان ما باید لزوم استقلال مالی را بیاموزند، تا در مواقع بحرانی مستأصل نمانند. این جامعه نیاز دارد مراکزی را تاسیس کند که زنان آسیب‌دیده و قربانی خشونت به آن‌ها پناه آورده تا بر اثر چنین مسايلی از شهر و خانه‌ي خود گریزان نشوند و قربانی نوع دیگری از خشونت نگردند و تحت‌نظر متخصصین به راه‌حل‌های منطقی و اصولی دست‌یابند. این جامعه نیاز دارد کودکان و نوجوانانش را با روش‌های تخصصی نسبت به مسايل جنسی آگاه کند تا با درک تفاوت رابطه‌ي سالم و ناسالم، از سر ناآگاهی قربانی خشونت‌های جنسی قرار نگیرند. خانواده‌ها را نسبت به تغییرات روز آگاه کند و روش‌های درست برخورد با نسل جوان را با برگزاری کارگاه‌های رایگان و ارايه‌ي بروشورهای آموزشی به پدران و مادران آموزش دهد. با نظارت بر عملکرد صداوسیما، فرهنگ چندهمسری و پدرسالاری را به فرهنگ انسان‌مداری و عدالت و برابری تبدیل کند. این جامعه نیاز دارد تا برای ریشه‌کن کردن مسأله‌ي فحشا، بسترسازی فرهنگی داشته باشد. کلام آخر آن‌که؛ تاسیس مکان‌هایی برای رسمیت‌بخشیدن به روسپی‌گری نه از سر دوراندیشی و اصلاح، که دادن امتیاز دیگری‌ست به مردان جامعه‌ي مردسالار ایرانی، امتیازی که زنان بیش‌تری را قربانی خواهد کرد، چه زنانی که خود در معرض کاستی‌ها و خشونت‌های اجتماعی هستند و چه آنان که شوهرانشان متقاضی این بازارند

۱۳۸۷ آذر ۱۱, دوشنبه

بد حجابی یا اشتباه خلقت ؟!!

خوب... می دانید، داستان از روزی شروع می شود كه یك اتفاق دوالیستی می افتد و در بعضی جاها مثل همین دور و اطراف خودمان «این یكی شدنش» با «آن یكی شدنش» زمین تا آسمان فرق می كند؛ یك چیزی مثل بازی شیر و خط.... دو طرف مسابقه ی شیر و خط را در نظر بگیرید، در صورتیكه سكه روی خوش خود را به یكی از طرفین كه سر امر مهمی با هم شرط بسته اند نشان بدهد، طرف، برنده محسوب می شود. اما در اینكه این پیروزی افتخار آفرین است یا نه باید قدری تامل كرد. چراكه این برد صرفا نتیجه ی تصادف است و شانس و چیزهایی مثل اراده، تلاش، هوش و دانش، تاثیری در برند یا بازنده شدن طرفین ندارد. اما برگردیم سر آن اتفاق دوالیستی كه قرار است اول ماجرای مورد بحث باشد: این رخداد، مونث یا مذكر شدن نطفه ی درون رحم مادر،كه نتیجه ی چگونگی تركیب سلول های جنسی پدر یا مادر و شرایط خاص رحم است و برای ما كه در جهان خارج از رحم مادر، به انتظار نتیجه می نشینیم،‌ بی شباهت به تصادف شیر یا خطی شدن روی پیدای سكه نیست. اگرچه شاید زیست شناسان چنین تعبیر ساده ای را از من نپذیرند ولی بی شك ایشان هم قبول دارند كه هیچ انسانی خود در تعیین جنسیت خود نقش نداشته و در نتیجه ی یك حادثه ی تصادفی به جنسیت حال حاضر خود دچار گشنه است. نوزاد دختر یا پسر تا زمانی كه به دنیا نیامده نه چیزی از جنسیت خود می داند و نه اینكه احیانا كدام جنس بر جنس دیگر برتری دارد؟ به طور طبیعی انتظار داریم، سال های اولیه كودكی هم، تفاوت خاصی در این مورد احساس نشود. البته با تمهیدات خاصی كه در آئین جوامع اسلامی و بویژه جامعه خودمان دیده می شود و مثلا اینكه كودك 9 ساله ی دختر، بالغ محسوب می شود و باید فلان تكلیف و بهمان امر شرعی را مراعات كند، انتظار داریم، كودكان 9 ساله ی دختر كه نشان افتخاری بلوغ را از دبستان های خود دریافت می دارند، عقلشان به این چیزها قد بدهد! اما بگذارید مطابق استانداردهای جهانی سن بلوغ و نوجوانی را سنی بدانیم كه توجه به جنسیت در كنار سایر موضوعات، به صورت یكی از دلمشغولی های فكری شخص درمی آید. و احیانا در همین سن است كه بسته به نوع شرایط خاص خانودگی –اجتماعی- فرهنگی و –اخیرا- سیاسی، طرفین دختر یا پسر از جنسیت خود شناخت كامل می یابند و اظهار رضایت یا عدم رضایت خواهند كرد. البته منكر این نیستیم كه عدم انطباق رفتار و شخصیت مطابق با جنسیت ممكن است به صورت ناهنجاری هایی در همان دوران كودكی بروز كند. اما ما یك شرایط طبیعی را می خواهیم در نظر بگیریم. حتی این را فرض می كنیم كه سوژه های مورد بحث ما – كه به زبان ساده می شود یك دختر و پسر ایرانی- در خانواده هایی آگاه پرورش یافته اند و در امر تربیت آنها تبعیض جنسی لحاظ نشده است. اما درهرحال، موجود اجتماعی بودن همیشه دردسرهای خاص خود را دارد، حتی در جوامعی كه اساس امنیت را بر كمتر تردد كردن موجودات ناامن می گذارند! مثلا بخش وسیعی از جمعیت زنان امروز كه بنا به استانداردهای دولت كنونی نا امن شناخته می شوند، ایشان هم چون متولد یك جامعه ی انسانی هستند و دارای موجودیتی اجتماعی، نمی توانند تمام 24 ساعت های شبانه روز و 30 روزهای ماه و 12 ماه های سال را در خانه و در كنار امنیت خانواده بگذرانند و ناچارند گاهی برای رفع نیازهای اجتماعی، سری به كوچه و خیابان و مدرسه و بازار و مراكز تفریحی و ادارات و.... بزنند. حالا فرض می كنیم، یك آقا یا خانمی كه مامور هستند _حالا از نوع معذور یا مزدورش بماند- یك دفعه سر راه برادر و خواهری یا زن و شوهری یا به هر تقدیر زوج غیر هم جنسی قرار بگیرند و ظاهر به اصطلاح بد حجاب یا بی حجاب جنس مونث را مورد ایرادهای -حتی قانونی- قرار دهند. بعد در جواب «چرا نمی توانم؟» جنسیت او را دلیل این ممنوعیت اعلام كنند. تازه اینجاست كه دوزاری خانم می افتد كه پس ایكاش زن نبودم! البته مامورین مذكوربرای تظاهر به اعتقاد به برابری حقوق، معیارهایی برای پوشش مردها هم در نظر می گیرند، اما تا به حال نشنیده ایم كه بگویند:مردها باید پوشیده باشند، چون ممكن است از طرف زنها مورد تعرض قرار گیرند! مسئله این است كه قرار است زن ها جنس ضعیف و مورد تعرض قرار گیرنده باشند و مردها جنس قوی و تعرض كننده. بنابراین بد حجابی یی كه برای خانم ها تعریف و تدوین و مورد مبارزه قرار گرفته است، مسئله ی جنسیت زنان را به چالش می كشد و نه صرفا مبارزه با تهاجم فرهنگی یا تلاش جهت حفظ ارزشهای سنتی. همچنان كه این تضعیف و تحقیرها تازگی هم ندارد و پیشتر هم مواردی تدوین شده در قانون داشتیم و داریم كه به صرف زن بودن، انسانی را از یك سری حقوق طبیعی محروم می كنند: ارث بری نصفه نیمه، نداشتن حق طلاق و حق نگهداری فرزند، عدم برابری ارزش شهادت و ... خلاصه اینكه گلی داشتیم كه دولت فعلی می خواهد آن را به سبزه نیز آراسته كند! و اما آیا می شود راهكاری اندیشید كه در عین حال امنیت ملی را بر هم نزند؟ خوب.... آدم وقتی دماغش بزرگ و نافرم است، می تواند آن را به تیغ جراحی بسپارد. اگر چاقی مفرط داشته باشد، غذای كالری دار كمتر می خورد و بیشتر فعالیت می كند. اگر كم سواد و نا آگاه باشد، مطالعه، تحقیق و تحصیل راه چاره است. خلاصه این كه برای خیلی دردها، درمانی هست. آنهم در جهان امروزی كه لازم به یادآوری من نیست كه بگویم تا كجاها پیشرفته است! اما با این جنسیت های دردسر ساز مونث چه باید كرد؟! البته ناامید نباید بود، در كشوری كه فن آوری هسته ای حاصل می شود، شاید به همت مسئولان، علم پزشكی هم به چنان پیشرفتی برسد كه بتوان با یك عمل جراحی،‌ جنسیت های كاملا زنانه را به كاملا مردانه تغییر داد! آن وقت در وقت و اعتبار سیاست گزاران و مجریان قانون هم كلی صرفه جویی می شود و وقت بیشتری می توان صرف مسائلی از جمله (مبارزه با اعتیاد، ایجاد اشتغال، كنترل تورم، تحولات اقتصادی، شناسایی مجرمان مال و ....) نمود. یك دست‌آورد دیگر این تحول پزشكی نیز این خواهد بود كه دیگر هیچ سازمان حقوق بشری از ضایع شدن حقوق زنها در ایران حرف نخواهد زد و دولت به كلی از این اتهامات تبرئه خواهد شد. امنیت ملی هم بیشتر می شود چون اصلا زنی وجود ندارد كه دنبال جمع كردن امضاء برود با نوع پوشش اش، نخبگان مملكت را دچار اختلال هواس كند! فقط عوارض ناچیزی هم دارد و آن اینكه یك ادم خیلی شجاع می خواهد كه باید به طبیعت جواب پس بدهد

۱۳۸۷ مهر ۸, دوشنبه

عید سعید فطر بر همگان مبارک باد

عید سعید فطر بر همه دوستداران حق و حقیقت مبارک باد مسلمانان روزه دار كه ماه رمضان را به روزه دارى به پا داشته و از خوردن و آشاميدن و بسيارى از كارهاى مباح ديگر امتناع ورزيده اند، اكنون پس از گذشت ماه رمضان در نخستين روز ماه شوال اجر و پاداش خود را از خداوند مى‏طلبند، اجر و پاداشى كه خود خداوند به آنان وعده داده است. اى مردم! اين روز شما روزى است كه نيكوكاران در آن پاداش مى‏گيرند و زيانكاران و تبهكاران در آن مايوس و نااميد مى‏گردند و اين شباهتى زياد به روز قيامتتان دارد، پس با خارج شدن از منازل و رهسپار جايگاه نماز عيد شدن به ياد آوريد خروجتان از قبرها و رفتنتان را به سوى پروردگار، و با ايستادن در جايگاه نماز به ياد آوريد ايستادن در برابر پروردگارتان را و با بازگشت ‏به سوى منازل خود، متذكر شويد بازگشتتان را به سوى منازلتان در بهشت‏ برين، اى بندگان خدا، كمترين چيزى كه به زنان و مردان روزه ‏دار داده مى‏شود اين است كه فرشته‏اى در آخرين روز ماه رمضان به آنان ندا مى‏دهد و مى‏گويد: ?هان! بشارتتان باد، اى بندگان خدا كه گناهان گذشته‏ تان آمرزيده شد، پس به فكر آينده خويش باشيد كه چگونه بقيه ايام را بگذرانيد.? عارف وارسته ملكى تبريزى درباره عيد فطر آورده است: ?عيد فطر روزى است كه خداوند آن را از ميان ديگر روزها بر گزيده است و ويژه هديه بخشيدن و جايزه دادن به بندگان خويش ساخته و آنان را اجازه داده است تا در اين روز نزد حضرت او گرد آيند و بر خوان كرم او بنشينند و ادب بندگى بجاى آرند، چشم اميد به درگاه او دوزند و از خطاهاى خويش پوزش خواهند، نيازهاى خويش به نزد او آرند و آرزوهاى خويش از او خواهند ونيز آنان را وعده و مژده داده است كه هر نيازى به او آرند، بر آوره و بيش از آنچه چشم دارند به آنان ببخشند و از مهربانى و بنده‏ نوازى، بخشايش و كارسازى در حق آنان روا دارد كه گمان نيز نمى‏برند.? روز اول ماه شوال را بدين سبب عيد فطر خوانده ‏اند كه در اين روز، امر امساك و صوم از خوردن و آشاميدن برداشته شده و رخصت داده شد كه مؤمنان در روز افطار كنند و روزه خود را بشكنند فطر و فطر و فطور به معناى خوردن و آشاميدن، ابتداى خوردن و آشاميدن است و نيز گفته شده است كه به معناى آغاز خوردن و آشاميدن است پس از مدتى از نخوردن و نياشاميدن. ابتداى خوردن و آشاميدن را افطار مى‏نامند و از اين رو است كه پس از اتمام روز و هنگامى كه مغرب شرعى در روزهاى ماه رمضان، شروع مى‏شود انسان افطار مى‏كند يعنى اجازه خوردن پس از امساك از خوردن به او داده مى‏شود

۱۳۸۷ مهر ۵, جمعه

محکمه الهی : توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند ؟

یه شب که من حسابی خسته بودم، همینجوری چشامو بسته بودم، سیاهیه چشام یه لحظه سر خورد، یه دفعه مثل مرده‌ها خوابم برد. تو خواب دیدم محشر کبری شده، محکمه‌ی الهی برپا شده، خدا نشسته مردم از مرد و زن، ردیف ردیف مقابلش وایستادن. چرتکه گذاشته و حساب می‌کنه، به بنده‌هاش عطاب خطاب میکنه. میگه چرا این همه لج می‌کنید؟ راهتونو بیخودی کج می‌کنید؟ آیه فرستادم که آدم بشید، با دلخوشی کنار هم جمع بشید، دلهای غم گرفته رو شاد کنید، با فکرتون دنیا رو آباد کنید. عقل دادم برید تدبر کنید، نه اینکه جای عقلو کاه پر کنید. من بهتون چقدر ماشاالله گفتم، نیافریده بارک‌الله گفتم، من که هواتونو همیشه داشتم، حتی یه لحظه گشنتون نذاشتم. اما شما بازی نکرده باختید، نشستید و خدای جعلی ساختید، هرکدوم از شما خودش خدا شد، از ما و آیه‌های ما جدا شد. یه جو زمین و این همه شلوغی، این همه دین و مذهب دروغی، حقیقتا شماها خیلی پستین، خر نباشین گاو رو نمی‌پرستین... از توی جمع یکی بلند شد ایستاد، بلند بلند هی صلوات فرستاد، از اون قیافه‌های حق به جانب، هم از خودی شاکی هم از اجانب. گفت چرا هیچکی روسری سرش نیست؟ پس چرا هیچکی پیش همسرش نیست؟ چرا زنا اینجوری بد لباسن؟ مردهای غیرتی کجا پلاسن؟ خدا بهش گفت بتمرگ حرف نزن، اینجا که فرقی ندارن مرد و زن. یارو کنف شد ولی از رو نرفت، حرف خدا از تو گوشاش تو نرفت. چشاش میچرخن نمیدونم چشه، آهان میخواد یواشکی جیم بشه، دید یه کمی سرش شلوغه خدا، یواش یواش شد از جماعت جدا، با شکمی شبیه بشکه نفت، یهو سرش رو پایین انداخت و رفت. قراولا چندتا بهش ایست دادن، یارو واینستاد تا جلوش وایستادن. فوری درآورد واسشون چک کشید، گفت ببرید وصول کنید خوش بشید، دلم برای حوری‌ها لک زده، دیر برسم یکی دیگه تک زده، اگه نرم حوریه دلگیر میشه، تورو خدا بزار برم دیر میشه. قراول حضرت حق دمش گرم، با رشوۀ خیلی کلون نشد نرم، گوشای یارو رو گرفت تو دستش، کشون کشون برد و یه جایی بستش. رشوۀ حاجی رو ضمیمه کردن، توی جهنم اونو بیمه کردن. حاجیه داشت بلند بلند غر میزد، داشت روی اعصابا تلنگر میزد، خدا بهش گفت دیگه بس کن حاجی، یه خورده هم حبس نفس کن حاجی، این همه آدم رو معطل نکن، بگیر بشین اینقده کل‌کل نکن، یه عاله نامه داریم نخونده، تازه هنوز کُرات دیگه مونده. نامه‌ی تو پر از کارای زشته، کی به تو گفته جات توی بهشته؟ بهشت جای آدمای باحاله، ولت کنم بری بهشت؟ محاله. یادته که چقدر ریا میکردی؟ بنده‌های ما رو سیاه میکردی، تا یه نفر دوروبرت می‌دیدی، چقدر والضالین‌ُ می‌کشیدی! این همه که روضه و نوحه خوندی، یه لقمه نون دست کسی رسوندی؟ خیال می‌کردی ما حواسمون نیست؟ نظم و نظام هستی کشکی کشکیست؟ هر کاری کردی بچه‌ها نوشتن، میخوای برو خودت ببین تو زونکن. خلاصه وقتی یارو فهمید اینه، بازم درست نمی‌تونست بشینه، کاسه صبرش یه دفعه سر میرفت، تا فرصتی گیر میاورد در میرفت. قیامته اینجا عجب جاییه، جون شما خیلی تماشاییه. از یه طرف کلی کشیش آوردن، کشون کشون همه رو پیش آوردن، گفتم اینارو که قطار کردن، بیچاره‌ها مگه چیکار کردن؟ ماموره گفت میگم بهت من الان، مفسد فی‌الارض که میگن همینان. گفت که اینا بهشت فروشی کردن، بی پدرا خدا رو جوشی کردن، به نام دین حسابی خوردن اینها، کفر خدا رو درآوردن اینها. بدجوری ژاندارک رو اینا چزوندن، زنده توی آتیش اونو سوزوندن. روی زمین خدایی پیشه کردن، خون گالیله رو تو شیشه کردن، اگه بهش بگی کلاتو صاف کن، بهت میگه بشینو اعتراف کن، همیشه در حال نظاره بودن، شما بگو اینا چیکاره بودن؟ خیام اومد یه بطری هم تو دستش، رفت و یه گوشه‌ای گرفت نشستش. حاجی بلند شد با صدای محکم، گفت این آقا باید بره جهنم. خدا بهش گفت تو دخالت نکن، به اهل معرفت جسارت نکن، بگو چرا به خون این هلاکی؟ این که نه مدعی داره نه شاکی، نه گرد و خاک کرده و نه هیاهو، نه عربده کشیده و نه چاقو، نه مال این نه مال اونو خورده، فقط عرق خریده رفته خورده، آدم خوبیه هواشو داشتم، اینجا خودم براش شراب گذاشتم. یهو شنیدم ایست خبردار دادن، نشسته‌ها بلند شدن وایستادن، حضرت اسرافیل از اونور اومد، رفت روی چارپایه و چند تا سور زد، دیدم دارن تخت روون میارن، فرشته‌ها رو دوششون میارن. مونده بودم که این کیه خدایا؟ تو محشر این کارا چیه خدایا؟ فکر می‌کنید داخل اون تخت کی بود؟ الان میگم، یه لحظه، اسمش چی بود؟ اون که تو دنیا مثل توپ صدا کرد، همون که این لامپ‌ها رو اختراع کرد، همون که کاراش عالی بود اون دیگه، بگید بابا، توماس ادیسون دیگه. خدا بهش گفت دیگه پایین نیا، یه راست برو بهشت پیش انبیا، وقتو تلف نکن توماس زود برو، به هر وسیله‌ای اگر بود برو، از روی پل نری یه وقت میفتی، میگم هوایی ببرند و مفتی. باز حاجی ساکت نتونست بشینه، گفت که مفهوم عدالت اینه؟ توماس ادیسون که مسلمون نبود، این بابا اهل دین و ایمون نبود، نه روضه رفته بود نه پای منبر، نه شمر می‌دونست چیه و نه خنجر، یه رکعتم نماز شب نخونده، با سیم میماش شب رو به صبح رسونده. حرفهای یارو که به اینجا رسید، خدا یه آهی از ته دل کشید. حضرت حق خودش رو جابجا کرد، یه کم به این حاجی نیگا نیگا کرد، از اون نگاه‌های عاقلن در، صفیحشو باید بیارم این ور. با اینکه خیلی خیلی خسته هم بود، خطاب به بنده‌هاش دوباره فرمود: شما عجب کله خرایی هستین، بابا عجب جونورایی هستین، شمر اگه بود آدولف هیتلرم بود، خنجر اگر بود، خوب روولورم بود. حیفه که آدم خودشو پیر کنه، و سوزنش فقط یه جا گیر کنه. میگید توماس من مسلمون نبود، اهل نماز و دین و ایمون نبود، اولا از کجا میگید این حرف رو؟ دربیارید کله‌ی زیر برف رو، اون منو بهتر از شما شناخته، دلیلشم این چیزایی که ساخته. درسته که گفتن عبادت کنید، اما نگفتن به خلق خدمت کنید؟ توماس نه بمب ساخته نه جنگ کرده، دنیا رو هم کلی قشنگ کرده. من که یه چراغ بیشتر نداشتم، اونم تو آسمونا کار گذاشتم، توماس تو هر اتاق چراغ روشن کرد، نمی‌دونید چقدر کمک به من کرد، تو دنیا هیچکی بی چراغ نبوده، یا اگرم بوده تو باغ نبوده. خدا برای حاجی آتش افروخت، دروغ چرا؟ یه کم دلم براش سوخت. طفلی تو باورش چه قصرها ساخته، اما به اینجا که رسیده باخته. یکی میاد یه هاله‌ای باهاشه، چقدر بهش میاد فرشته باشه. یکی رسید و دست گذاشت رو دوشم، دهانشو آورد کنار گوشم، گفت تو که کله‌ت پر قرمه سبزیست، وقتی نمی‌فهمی بپرسی بد نیست. اون که نشسته یک مقام والاست، مترجمه، رفیق حق تعالاست. خود خدا نیست نمایندشه، مورد اعتمادشه، بندشه. خدای لم یلد که دیدنی نیست، صداش با این گوشها شنیدنی نیست، شما زمینی‌ها همش همینید، اونور میزی رو خدا می‌بینید. همینجوری میخواست بلند شه نم‌نم، گفت که پاشو باید بری جهنم. وقتی دیدم منم گرفتار شدم، داد کشیدم یک دفعه بیدار شدم.

۱۳۸۷ شهریور ۲۲, جمعه

زندگی یعنی چه ؟ /3 ( پس شور زندگی چیه ؟ )

پس شور زندگی چیه ؟ به این دنیا آمدی که چیکار کنی ؟ جواب این سوال معمای بزرگ زندگی را حل میکنه این جواب هم به بزرگی همان سوالهاست اما بهترین راهش اینه که یه مدت حسابی با خودت خلوت کنی از خودت سوالهای سخت و تلخ بپرسی !! این تمرین آنقدر هم سخت نیست همه اش به اینه که روراست آنقدر آسونه که انگار به آدم بگن (( هر کس فکر میکنه میتونه از زندگی بیشتر لذت ببره دستشو بالا کنه )) برای بعضیا این تمرین واقعا این میشه که بگردن لحظه های واقعی زندگیشو نو پیدا کنن و بعد روی آنها برنامه ریزی کنن برای بعضیا دیگر طوریه که انگار به یک پرتگاه زل زده باشند در موارد حاد یه همچو کند و کاو عمیقی ممکنه باعث بشه مخ آدم بترکه اما از من قبول کن به ریسکش میارزه اگر سوالات سخت از خودت بپرسی و خوب به ندای قلبت گوش کنی بالاخره میشنفی که سرنوشت داره صدات میکنه و وقتی که فهمیدی یا حتی فکر کردی که فهمیدی با زندگیت چیکار باید بکنی پس بکن !! حتما اگر لازم شد بی امون بپر تو دل تاریکی و هنوز پات به زمین نرسیده بدو و بدو چون یه آن هم نباید از دست بدی هر چه هم که احساس کنیم شکست ناپذیر و فنا نا پذیریم هستی ما از اونی که فکر میکنیم خیلی خیلی سست تره !! اگر رو ی نردهای کنار گود بنشینی و عمرتو تلف کنی با این وقت کم که برات مونده به هیچ جا نمیرسی (( و آنوقت البته این خطر ناجور هم است که تیغهای نرده ببره جاهایی راکه نباید ببره )) عملی کردن رویاهایت شجاعت می خواد و احساس مسئولیت ((البته آدم باید یادش باشه که مرز شجاعت و حماقت کجاست )) یادت با شه هر کاری که بکنی اشتباه هم جزئی اززندگی است پس وقت و تلف نکن خودتو به خاطر گذشته سرکوفت نزن یادت باشه که هر کسی گاه گداری دچار کشمکش می شه خیلی رمق گیر که آدم هر روز کاری رو کنه که واقعا دوست نداره یا اصلا براش مهم نیست به جای اینکه نا امید بشی همیشه یادت باشه که وقتی می خوای یک کار خیلی مهم یا خیلی استسنایی بکنی بی برو برگرد مخالف خونی و مقاومت هم هست پس مهم اینه که خودت متوجه باشی که اگه راهتو بری به رضایت خاطری میرسی که نگو اما البته این کار آسونی نسیت یه چیز دیگر را هم میدانی؟ اگر فقط صدای درونت گوش کنی و مختم کار بندازی هیچ وقت اشتباه نمی کنی. پیروز باشید

۱۳۸۷ شهریور ۱۸, دوشنبه

زندگی یعنی چه ؟ / 2 (پس اصلا کل زندگی چیه ؟ )

پس اصلا کل زندگی چیه ؟ خوب خیلی وقتها میشنویم که زندگی سفره اما دقیقا سفر به کجا ؟ بعضی می گن زندگی همش کسب معلوماته و ادمایی هم هستند که می گن ما فقط برای اینیم که خونه و خانواده درست کنیم اما من که فکر نکنم راستش همه ی این حرفها انگار چرندیات محضه !! توی همه ی این نظریات جوراجور و پر طرفدار در مورد زندگی فقط یک نغمه ساز شده اونم عشقه ! عشق با همه ی شکل های ظریف و شکننده اش تنها چیزی پر زور و موندگاریه که به زندگی روز مره ی ما معنی واقعی میده البته منظورم عشق رویایی و شاعرانه نیست گو اینکه اونم خودش خیلی پر زوره اما عشقی که من می گم اون اتشیه که توی وجود همه ی ما شعله می کشه اون گرمای درونی که نمیذاره روحمون توی سرمای نا امیدی یخ بزنه یعنی عشق به خود زندگی عشقی که من میگم همون نداییه که می گه ((قدر زندگی را بدون وبرو دنبال خلاقیت )) عشقی که من میگم اون شور و شعور رو هم با خودش داره که توی زندگی بعضی چیزها ارزش مردن داره اما خیلی چیزها هم هست که ارزش زندگی کردن داره این عشق به زندگی باعث میشه که به بقیه کمک کنیم همه مون می دونیم چه کیفی داره که مثل کوه پشت و پناه کس وکار و دوستانمون باشیم کسانی که با عشق و امید به اینده رابطه ای ندارند از خودشون می پرسن اصلا من واسه ی چی هستم ؟ واقعا من چی رو عاشقم برای همین بیشتر وقتها حس می کنن که از دیگران جا موندن یا نمی تونن درست به زبان بیارن اما احساس می کنن که انگار یه چیزی راست راستی یه کمی عجیب و غریبه ؟ راستش اینه که بیشتر وقتها ما طوری توی کاری که داریم می کنیم غرق می شیم که نمی تونیم ببینیم کجا داریم می رویم اما واقعا چکار داریم می کنیم ؟ دنیای امروز ما پر شده از حواس پرتیهای نا مشخص پر شده از ضرب الاجل پر شده از ضرورتهای مهم و فوری شب و روز یکی شده اسیر کوهی از ترسها و ارزوهایی میشیم که ما را به مسابقه ای می کشونن که شانس برد نداره ؟ اینه که همه می کوبیم می کوبیم تا توی زندگی به نقطه دلخواه برسیم خب انوقت که چی ؟ ادامه مطلب در قسمت بعدی وبلاگ قرار می گیرد . پیروز باشید

زندگی یعنی چه ؟ / 1 ( معنی و مقصود زندگی چیست ؟ )

معنی و مقصود زندگی چیست ؟ این سوال دیرینه اندیشه وران بزرگ تاریخ را به خود مشغول داشته است پاسخ قطعی این سوال این است نگاه بکن ببین چه کاری دوست داری انجام دهی برو دنبالش . مثلا جای حرف نداره که همه ی ما از جنس همان ماده ای هستیم که باهوشترین و خلاقترین موجودات تمام عالم ازش درست شدند اول اینکه چرا چیزای عظیم و موفقیت های بزرگ این همه دل ما را می برد وما را مغرور می کند در صورتی که عملا چیزهای خیلی کوچک هستند که وقتی کنار هم بچینی چیزای بزرگ درست می کنند و چرا سر چیزایی که قبول نداریم کلافه می شیم در صورتی که راستشو بخوای اختلاف نظرای ماست که زندگی رو جالب می کنه؟ مگر نه اینکه نصف دنیا وارونه است پس اصلا دلیلی نداره که همه ما سر همه چی با هم توافق داشته باشیم چرا وقتی آتشی میشیم می ریم سراغ جنگ و دعوا ولی مرتب دور عمیق ترین احساسات و باورهامان حصار های دفاعی می کشیم تا هیچ وقت نتونیم واقعا به کسی نزدیک شویم شاید این سر در گمی برای اینکه زندگی همیشه هم اونجوری که نشون میده نیست ما هممون فیلتر داریم اینه که بیشترش چیزایی رو می بینیم که دلمان می خواد ببینیم آخرش که چشم باز می کنیم مبهوت می شیم از اینکه دیدت نسبت به دنیا طوری بوده که فقط با برنامه های کوچیکت جور در بیاد این فیلتر ها رو که بر داری میتونی از نزدیک تر به خودت نگاه کنی وسوالات واقعی تری درباره کل عالم از خودت بپرسی وببینی جات توش کجاست جور دیگه بگم میتونی دنبال معنی زندگی بگردی ؟ ادامه مطلب به زودی در وب سایت قرار میگیرد. پیروز باشید.